#خیلی_دلم_تنگه_برات_پارت_203
متعجب گفت:
_یعنی باور کنم نگرانم شدی؟
باغیض رومو برگردوندم و رفتم سمت اتاق. نه پس دارم تظاهر میکنم تا تو خوشحال
شی... پررو
هنوزم زیر شکمم تیر میکشید و همچنان اشکام جاری بود
پسره ی بیشعور. چند ساعته دلم مثله سیر و سرکه میجوشه اون وقت میاد میگه )یعنی
باور کنم نگرانم شدی؟(
درو محکم به هم کوبیدم و روی تخت دراز کشیدم
با دستم زیر شکمم رو ماساژ دادم تا شاید بهتر شه
_آروم باش پسرم. دیدی بابات برگشت.
آروم بگیر حالا...
چند دقیقه بعد در باز شد و اومد داخل
پشتمو بهش کردم
اومد سمتم و لبه ی تخت نشست
دستش رو روی موهام به حرکت دراورد
_هانا... نگام کن
وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم با دستش آروم چرخوندم و نگاهی به صورت خیسم
کرد
دستاشو به صورتم کشید و پاک کرد اشکام رو
_گریه چرا دختر خوب؟
romangram.com | @romangram_com