#خانم_پرستار_پارت_71

__آره، پدرمون سوخته.
به طرف، پله ها رفت؛ با رفتن علی، همه ساکت بودیم درکش می کردم.
ارشاد با ببخشیدی عمارت را ترک کرد.
حرف علی بسیار سنگین بود.
کوشا و میشا به اتاقهایشان رفتند؛ بچه هاهم که درس داشتند، چون امسال را هم می خواستند جهشی بخوانند.
خاتون به اتاقش رفت. خاله منیر هم که دیگر خیلی چاق شده بود و خسته، برای استراحت به یکی از اتاق ها رفت، عمو هم
همراهیش کرد.
من هم چون تنها بودم، ترجیح دادم به بازار بروم و چرخی بزنم. تازه مهمانی معرفی من هم مانده بود، چون تا حالا به
تعلیق انداخته بودند.
***
از پاساژ بیرون آمدم، نگاهی به لباس طلایی داخل پاکت انداختم، خیلی خوشگل بود.
.
گوشی ام زنگ خورد. آنیتا، یکی از هم کلاسی هایم بود؛ سوال درسی داشت.
یک پسر فوضول هم کنارم بود و داشت به حرف هایم گوش می داد.
)بزار ادبش کنم(.
-آره بکشیدش.
_چی می گی؟
زیر چشمی پسرک را نگاه کردم.
ـ صبر کن، یکی حرفام رو شنید.
_قاطی کردی؟
نگاهی به لباس طرف انداختم قرمز بود.
ـ پیرهن قرمزه رو بزنید.
پسر، با ترس نگاهم کرد بعد مثل کانگورو شروع به دویدن کرد تا تیر احتمالی بهش نخورد!
از خنده کف پاساژ ولو شده بودم.

romangram.com | @romangram_com