#خانم_پرستار_پارت_72
اشک هایم را پاک کردم.
دوباره با یاد آوری لحظه فرار پسر، دوباره خندیدم!هر هر می خندیدم. که ناگهان یکی دستم را کشید آنقدر یهویی بود که دنبالش کشیده شدم.
داشت من را به دنبال خودش به داخل پاساژ می کشاند؛ پاساژی که خیلی خلوت بود.
بالاخره ایستاد که من هم با ایستادنش تازه به خودم اومدم.
- ولم کن.
نگاهی به چهره اش انداختم؛ ارشاد بود .
-ارشاد تویی!؟
ارشاد، نگاه عاقل اندر سفیهی به صورتم انداخت.
_نه! روحمه اومده دنبالت.
- خوب اینجا چی کار داری؟
- منم مثل تو اومدم خرید مشکلیه؟
- ها؟ چه مشکلی؟ واسه چی دستم رو کشیدی حالا ؟
_ با اون خنده ای که تو می کردی؛ مردم به چشم، یه دیوونه روانی نگات می کردن .
- ارشاد اون کت شلوار سرمه اییه خوبه؟
-کدوم؟
با دست هایم به کت و شلوار خوش دوخت سرمه ای اشاره کردم.
-همون سرمه اییه که جفت اون پیرهن زردست.
_وایسا، امتحانش کنم.
ارشاد به داخل اتاق پرو رفت، من هم بین رگال ها می گشتم.
صدای در اتاق پرو آمد؛ با دیدن ارشاد، سوتی کشیدم .
-شماره بدم جیگر؟ یه شب مهمون ما باش قول می دم بد نگذره!
)هیع باز سوتی دادم؟(
ارشاد، با چشم هایی گرد نگاهم کرد بعد هم مثل همیشه بلند خندید.
فروشنده که یک زن مسن بود برگشت و بد نگاهمان کرد، ولی ارشاد بی توجه به زن مسن خنده اش را تکمیل کرد.وارد، بوتیک لباس زنانه شدیم.
romangram.com | @romangram_com