#خانم_پرستار_پارت_70
خاتون عصایش را بر زمین کوبید.
-خوب دیگه خنده بسه! بشینید.
روی مبل های سلطنتی سالن نشستیم.
- یه سوال ...
__بگو دخترم.
- این کوشا و میشا تا حالا حالا کجا بودن؟
نازی که تو بغل میشا بود داد زد
_پشت کوها رنگ می زد.
نارا هم که بغل کوشا بود ادامه داد:
__چه رنگی؟
نازی با خنده نگاهش کرد.
_اهه اهه زرنگی خو...
خاله حرفشان را قطع کرد.
- از وقتی نه سالشون بود ردشون کردیم آلمان تا اونجا درس بخونن الان هم که دیگه خسته شدن اومدن.
- خو مثه بچه آدم همین جا درس می خوندن.
کوشا گفت:
_ د نه د، اونجا پیشرفته تره.
میشا ادایش را در آورد.
__این به اون در!
کوشا صورتش را جمع کرد.
- چــــیــــش.
رضا با تعجب به این چیش گفتنش نگاه کرد.
-کوشا، مگه دختری؟
-اولا، چـــیـــش فقط مال دخترا نیست، دوما پدر سوخته، کوشا چیه؟ بگو عمو.رضا خندید و خواست حرفی بزند که علی با غیض بلند شد.
romangram.com | @romangram_com