#خانم_پرستار_پارت_68

_ســـلومـــم تو ندایی؟گیج و منگ نگاهشان کردم.
-هان؟
پسر با خنده حرفم را اصلاح کرد.
__هان چیه بگو بله...
_کوشا اذیتش نکن.
کوشا با ادا اصول خاصی پشت چشمی نازک کرد.
__ بی خی خی میشا خله.
_خل عمته.
__عمه تو ام می شه...
از آن حالت گیجی خارج شدم.
- شما کیستید؟
کوشا با خنده جوابم را داد.
_ما کیست نیستیم! لوزالمعده ایم.
از حاضر جوابی اش خنده ام گرفت.
میشا دست هایش را باز کرد و مچ دستش را تکان داد و با لحن لوسی به طرفم آمد.
_نــــدا جونم.
شلپ! خودش را در بغلم پرت کرد.
کوشا ادایش را در آورد که میشا، پشت چشمی نازک کرد.
_ چیـــــش، برو ادا عمت رو در بیار.
__انقدر نگو عمه. اون چهارتا وروجک هم یاد می گیرن اون وخ بر ضرر خودته.
میشا جیغ کوتاهی کشید و به صورتش کوبید.
_ راست می گی ها.
دوباره صدای درآمد، خاله و عمو حسام بودند.میشا و کوشا، این بار، خودشان را در بغل آنها پرت کردند.
_ وای، بچه های گلم دلم براتون تنگ شده بود.

romangram.com | @romangram_com