#خانم_پرستار_پارت_67

و آن سه نفر کسی جز، نارا، نازی و رضا نبودند.
نازی با کنجکاوی نگاهم کرد._کوجاا بودیی ندایی؟
خاتون امد و به دادمان رسید.
_بچه ها، ولشون کنید مردن.
با توضیح مختصری، در مورد اتفاقات رخ داده برای استراحت به اتاقم رفتم.
آخـــیش، چه قدر خوابم می آید .
دیشب که نگذاشتم ارشاد بخوابد، حتما الان بی هوش شده است!
گوشی ام را به شارژ متصل کردم و لباس هایم را عوض کردم.
و بعد..
جیش...
بوس...
لالا...
***
موهایم را با کلیپس بستم و یک تونیک آبی تا زیر باسنم و شلوارک لی تا یه وجب زیر زانویم پوشیدم.
از اتاق خارج شدم؛ صدایی نمی آمد.
لاله را صدا زدم.
_ بله ندا خانوم؟
- لاله جونم، خونه چرا ساکته؟
_آقا با بچه ها رفتن بیرون خانوم هم که تو اتاقشونن.
سری تکان دادم؛ لاله رفت و من هم روی کاناپه جلوی تی وی لم دادم و تی وی را روشن کردم.
مشغول عوض کردن کانال ها بودم که صدای در آمد.
با فکر این که بچه ها هستند، سرم را به طرف در چرخاندم، ولی بچه ها نبودند.
یک دختر و پسر کپی هم 14-13با نیش باز بودند.
دختر با همون نیش باز نگاهم کرد.

romangram.com | @romangram_com