#خان_پارت_133

-چرا یادمه.
کنارم نشست و گفت:
-شانس آوردی جون سالم به در بری ها، اون چه کاری بود که کردی؟
با شک پرسیدم:
-علی کجاست؟
آهی کشید و جواب داد:
-وقتی بیهوش بودی اوضاع اینجا خیلی بهم ریخت. علی هم از همون روز رفت و
دیگم برنگشت.
دلواپس پرسیدم:
-کجا رفت؟ نکنه رفته سروقت مادر سحر؟
سریع گفت:
-نه اونجا نرفته، رفته پیش مادرش!
اخمی کردم:
-مادرش؟
-آره.
-ولی خانوم بزرگ که...
حرفمو قطع کرد:
-خانوم بزرگ نه، مادر واقعیش!
اونقدر تعجب تو نگاهم نشست که اونم متوجه شد. لبخند تلخی روی لب نشوند و
گفت:
-وقتی بیهوش بود، اتفاقهای زیادی افتاد. بخوام برات تعریف کنم خسته کننده
میشه. من که میگم الان بخواب، استراحت کن. علیرضا که برگشت، خودش

romangram.com | @romangram_com