#خان_پارت_134

همه چیز و بهت میگه.
از جا برخاست و بیتوجه به نگاه سؤالیام بیرون رفت.
دستی روی شکمم کشیدم؛ برآمدگی پانسمان کاملاً قابل لمس بود. واقعاً شانس
آوردم که زنده موندم.
چرا همچین خریتی کردم آخه؟ اگه سر راهش نمیرفتم، ممکن بود دستش با خون
آلوده شه...
خوب بشه، ربطش به من چیه؟ غیر از اینه که من و به جرم خیانت شوهرم
دزدیده و این جا زندانیم کرده؟
اون فقط زخم خوردهست، دنبال یک مرهمه، نه انتقام.
ندای قلبم، ندای ذهنم را خفه کرد؛ انگار همینطور بود، او دنبال مرهمی روی
زخم خیانتش بود. ولی چرا من؟ منی که نامزد کسی محسوب میشدم که
زندگیشو گرفت، چرا انتخابش منم؟
چند روزی گذشت و خبری از علیرضا نشد.
دیگه تقریباً میتونستم از جا بلند شم و راه برم. ولی تحرک زیاد، جای زخممو به
درد میآورد و زود خستهم میکرد.
برای همین گلبانو اجازه نمیداد من کار کنم و خودش همهی کارهای خونه رو
به دوش میکشید.
دلنگران پشت پنجره نشسته بودم و انتظار خبری از علیرضا رو میکشیدم.
هیچکس نمیدونست اون کجا رفته جز گلبانو. بهم گفت علی قبل رفتن گفته میره
دیدن مادرش، ولی از من خواست به کسی نگم. میگفت علی نیاز داره با مادرش
چند روزی خلوت کنه.
اون بالاخره برمیگرده، ولی به این خلوت چند روزه نیاز داره.

romangram.com | @romangram_com