#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_283

ارغوان کجارفتی بیا شام... یخ کرد.

آنقد مسرور و ذوق زده ام که حتی گرسنگی یادم رفته بود.

نمی دانم چرا کیارش آن همه برایم عزیز و با ارزش بود که برایش حاضر بودم تا صبح نمازشکر بخوانم.



بی معطلی دستانم را بالا گرفتم و از ته دل خدا را صدا زدم:

الهی خودت می دونی من تا حالا دل به هیچ بنده ای ندادم جز کیارش.

ازت التماس می کنم ما رو درکنارهم خوشبخت کن و دستمون رو بگیر.



مواقع نادری بود و نباید از دست می دادم اما، باز باصدای ضعیف تلفن همراهم به یک باره رعشه بدی به دلم چنگ زد و ترسیده و نگران به سمت مخفی گاه تلفنم خیز برداشته و آن را از تک و توک ملحفه ها در آوردم که بله همان ناشناس بارها تماس گرفته اماچون چواب نداده بودم رگبار پیامک هارا فرستاده بود.

دستانم عجیب می لرزید زمان بازکردن صفحه نمایش.

" به نفعته جدی بگیری و فردا صبح به این آدرس بیای وگرنه..."



بعدی را باز کردم که عرق سردی روی پیشانیم نشست.

" نکنه دوست داری عکس های برهنه ات و اون پسره عاشق پیشت ببینه؟

می دونی اگه بفهمه چه گذشته ای داری چی می شه؟"

تهدیدش جانم را در دست گرفته بو نفسم را بندآورده بود.



آخری را با ترس ولرز گشودم که چشمانم مات شد.

romangram.com | @romangram_com