#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_282


ارغوان دخترم بیاشام.



سریع از جایم برمی خیزم و تلفن را پنهان می کنم ودستی به تونیک قهوه ای می کشم و سربه زیر به سمت آشپزخانه از میان پله ها می گذرم که از کنار اُپن رد می شوم متوجه پچ پچ دایی و لیلاخانم می شوم.



بی تفاوت بشقاب هارا از آبچکان برمی دارم و به ترتیب روی میز می چینم و با نگاهی آکنده از غم دوغ و سالاد را از یخچال برمی دارم.



دو کف گیر برنج زعفرانی روی بشقابم می کشم و سه قاشق از قیمه خوش رنگ که بویش تمام فضای خانه برداشته بود برای خود می ریزم که صدایی دایی توجهم را جلب می کند:

فردا شب خودت و آماده کن قراره واست خواستگار بیاد.



متعجب سرم را از صورت دایی به چهره شاد زن دایی سوق می دهم:

ها!؟

لیلاخانم خنده نمکینی می کند و همراه چشمک بامزه ای لب می زند:

فردا کیارش می آد خواستگاری دخترقشنگم.

باورم نمی شد و ناباور به لب های دایی زل زدم بلکه خودش با زبان خود اعتراف کند که بادیدنم واکنشم سرفه ای می کند و لیوان آب را سرمی کشد ونفسی می گیرد:

اونطوری نگام نکن اگه اصرار لیلا نبود قبول نمی کردم این پسره بیاد اما چکارکنم که هم ول کن تو نیست هم بی خیالت نمی شه.



رفته رفته لبخندعمیقی روی لب هایم جا خوش می کند و ازجایم بلند می شوم و از ته دل خرسند گونه دایی و لیلاخانم را تند وسریع ماچ می کنم و به سمت اتاق پرواز کنان پناه می برم و قفسع سینه ام از شادی و بی قراری تند و کوبنده می تنبد و لبخند از جای جای صورتم پاک نمی شود که صدای شاد لیلاخانم را می شنوم:


romangram.com | @romangram_com