#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_281
نگاهش رنگ مهربانی گرفت و نزدیکم آمد، سرم را نزدیک برد و پیشانیم را بوسید:
دخترم اگه می گم با اون پسره نگرد فقط واسه اینه که نمی خوام پشت عزیزترین کس خواهرم حرفی زده شه... خودت می دونی مردم منتظرن تا کاری کنی تا روی سرت خراب شن... بزار یه مدت بگذره خودم دستون رو توی دست هم می ذارم قول می دم.
دلم از حرف های صادقانه و تاثیرگذارش قرص می شود و با چشم های شفاف زمزمه می کنم:
بهتون قول می دم بین من و کیارش هیجی نیست و نخواهد بود تا زمانی که شما اجازه بدین.
_ احسنت به تو دخترگلم.
از کنارم می گذرد و با لبخندعمیقی خارج می شود و من می مانم و قولی که به دایی داده ام.
روزها دانشگاه می روم و بعداز دانشکده منزل دایی.
نمی دانم چرا دیگر مخالف کارکردنم بود وهرچه اصرارپشت اصرار کرده ام فایده ای نداشت و دایی بدتر واکنش نشان می داد و حرفش یک لام بود.
" پول لازم داشتی فقط به خودم بگو"
جز درس و دانشگاه هیچ دل خوشی نداشتم و روحم در عذاب بود و از آن طرف هم مدام بی تاب و بی قرار کیارش بودم و نمی دانستم او چه می کند.
جزوه ام را باز می کنم که تلفن همراهم صدایش بلند می شود، پوفی کشیده و به سمتش که روی میز دراور بود برمی دارم اما، بادیدن شماره ناشناس اخم هام درهم می شود و مردد بازش می کنم.
" اگه می خوای کسی چیزی از گذشتت نفهمه بیا به این آدرس..."
هاج و واج می مانم و دهانی باز و چشمانی مبهوت که تقی به در می خورد و صدای لیلاخانم می آید:
romangram.com | @romangram_com