#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_230


نمی دونم چی بگم فعلا از اینجا بریم.



بافکری آشفته از گیت ها خارج شدیم و جلوی درب خروجی نفس راحتی کشیدم:

درسته اینجا شهر من نیست اما اینجا یه چیز دیگه است.

محسن مشغول تلفن همراهش بود که خودروی نقره ای جلوی پایمان ترمز کرد و پسری همسن وسال محسن خارج شد و سمتش رفت:

به به داداش محسن چطوری تو؟

خوش گذشت؟

سوغاتیم و رد کن بیاد زود.

محسن هم باخنده درآغوشش گرفت و چندضربه به پشتش زد:

خیلی خوب بابا یه وقت احوال داداشت و نپرسی دیگه؟

باچابلوسی گونه محسن را ماچ کرد:

ما دربست مخلص یه دونه داداشمون هستیم.



محسن با ایم و اشاره به دوستش فهماند که او هم متعجب سمتم برگشت و بادیدنم یک تای ابروان پرپشت سیاهش را بالا پراند:

اوه شما باید ارغوان خانم باشین؟



به دستی که جلوم دراز شده بود خیره ماندم:


romangram.com | @romangram_com