#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_214




تبسم عاقلانه ای کرده و به آرامی جوابش را دادم:

چه عیبی داره مگه چه می شه بگم چشم؟

محسن سری به تاسف تکون داد:

این خصلت و دوست ندارم که جلوی همه متواضع و مهربونی بطوری که همه روت سوار می شن... یاد بگیر بگو نه.



نگاه عمیق و پرحرفی نثارش کردم و اشاره به خودم کردم:

من به وقتش هم می تونم بگم نه... ولی حالا طوری نشده که از کاه کوه می سازی.



محسن از کنارم رد شد و طعنه اش راهم زد:

کاری می کنی که همه بهت دستور بدند.

وقتی تنها شدم پراز افسوس پارچه را کنار زدم و با حرص و فکر به کابینت تکیه زدم و لبم را زیر دندان فشرودم و آهی کشیدم.



زیرکتری را خاموش کردم وبرای محسن و کیارش دو قهوه مجزا آماده کرده و سینی به دست سمت اتاق هایشان رفتم.

اتاق محسن نزدیک بود پس با تقی وارد شدم.

مشغول ور رفتن با تلفن همراهش بود که بی حرف قهوه را روی میزکنسول گذاشته و از آنجا خارج شدم.

از میان راهرو که رد شدم و جلوی در ِ نقره ای براق مکثی کردم و با انگشت دوتا تق زدم که صدای خسته اش اومد:


romangram.com | @romangram_com