#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_204


باصدایم سرش را بالا گرفت و عمیق نگاهم کرد که ملتمسانه نگاهش کردم:

خواهش می کنم پاشین داره از دستون خون می آد.

نگاهی هچنان پررنگ توی چشمانم سوسو می زد که پلکی زدم و لب گزیدم.

نفسش را عمیق اما تند رها کرد و بدون کمک از جایش نیمه خیز شد و با یکوحرکت راست ایستاد و با نگاهی سرشار از هشدار بهم از کنارم گذشت.



مات او بودم که صدای حرصی الهه حواسم سرجایش برگرداند:

اون چش بود؟

احسان و ناهید دست همدیگر را گرفتند و صدایشان آمد:

ما که می ریم گردش اما شماها برین پانسمانش کنین.

زودتر از همه به دنبال کیارش راه افتادم که صدای محسن هم پشت سرم آمد:

صبرکن باهم بریم.

سری تکان دادم و سرعت قدمم را کم کرده تا او هم برسد که نفس نفس زده کنارم رسید:

چقد تند می ری؟

بی حرف باز به سرعتم افزودم که او هم ناچاری همپایم شد و زمانی که به استراحتگاه مراجعه این رسیدیم کیارش را درهم و پریشان یافتم.

با دلهره نزدیکش شدم که با دیدنم چشمانش رویم زم شد و در آخر پشت سرم خیره شد و لبانش را جوید.

سربه زیر برگشتم رو به محسن لب زدم:

می تونی بری واسه ایشون( اشاره به کیارش) وسایل پانسمان وضوعفونی پیدا کنی؟


romangram.com | @romangram_com