#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_203
نمی دونم چی بگم قبلانا اینطوری نبود، الان خیلی عصبانیه واسه همون داره توی خودش می ریزه.
سرم را برگرداندم و مبهوت تکرار کردم؛
عصبانی؟
چرا؟
شانه ای بالا انداخت و افسار اسب را گرفت وبه آرامی رویش سوار شد و لبخندبامزه ای لب زد: منم بلدما.
خنده ای از ته دلی انجامید و سمت کیارش رفت، یک دفعه صدای محکم خوردن چیزی روی زمین به گوش رسید و با وحشت سرم را سمت کیارش جنباندم که روی زمین افتاده بود.
نمی دانم دلم را کجای این هاگیر واگیر می گذاشتم که بی وقفه درهم می کوبید.
بچه ها شتاب زده سمت او رفتند و به یاریش رسیدند اما من مات وشوکه از اصابت کیارش با زمین بودم.
نمی دانم چرا از جایش بلند نمی شد؟
دستم روی قلبم بود و دائم زمزمه می کردم:
چیزی نیست آروم باش.
نگاه اون خوبه.
از میان نرده ها و چوب های مسابقه گذشتم و بچه ها را کمی کنار زدم و جلوی پایش نشستم، سرش پایین بود و از آنحنای دستش خون می چکید و چقد دلم ریش شد از دیدن زخم بریده اش.
زبانی روی لبم کشیدم که مزه خاک را به خوبی حس کردم.
- قربان؟
romangram.com | @romangram_com