#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_202
انگار حرف هایم را می فهمید که سرعتش را آرام کرد بطوری که آرام آرام افسار را چرخاندم و سمت بچه ها حرکت کردم که محسن انگشتش را به معنی پیروزی بالا برد و نشانم داد.
لبخندمحجوبی زدم تا خواستم سمتشان بروم که یک دفعه اسبی به سرعت باد و رعد وبرق از جلوی رویم رد شد و مات کیارشی شدم که خم شده بود و جدی با اسب ِ تندروش می تازید و گویی مرا به مسابقه دعوت می کرد.
اخمش را نمی دانستم از کدام جهت بود اما دلم کمی جوانی کردن و شیطنت بازی می طلبید و من نیز به او لگد آرامی به شکم اسبم زدم و سمت او به سرعت حرکت کردیم.
کیارش با دیدنم پوزخندفاخری زد و افسار اسبش را سفت چسبید.
جو و فضای مسابقه باعث شد به سرعت اسبم بیافزایم و افسارش را هدایت کنم و با هیجان وافری نفس نفس می زدم و دل توی دل نبود.
یک دفعه چنان پرسرعت پیشتاز شد که گویی جنگی میان من و او در افتاده، لحظه ای سرعتم را کاهش دادم و کم کم ایستادم و بهت زده به او که دیوانه وار با اسبش یکه تازی می کرد نگریستم.
محال بود جانش را دست بگیرد آن هم فقط برای یک مسابقه غیرواقعی، من از روی شیطنت و شوخ طبعی حاضرشدم با او رقابت کنم اما گویی سودای دیگری در سرش می پروراند.
بعداز چند دقیقه از اسب با احتیاط پایین آمدم که محسن سریع کنارم ایستاد:
خوبی؟
سرم را سمت کیارشی معکوس کردم که دلم پیشش بود.
- آره ولی مثل اینکه ریئس خوب نیست.
او هم متعجب زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com