#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_205

محسن بی حرف با تکان دادن سر سمت بخش مدیریت رفت.

تا برمی گردم تنم اسیر بازوان قوی و نیرومند اوقفل می شود و زمزمه اش با حرصی آشکار رویت شد:

چرا وقتی می گم سوار اسب نشو می شی ها؟

چرا همش باهام لجبازی می کنی؟

پوف...

نگاه آکنده از خشم حواله ام کرد:

همین روزاست تو من رو سکته بدی.

زیرلب خدانکنه ای زمزمه کردم که مچ ام را محکم فشرود و آروم غرید:

خدا نمی کنه ولی بنده اش چرا قصد جوونم رو کرده!

نگاه بی قرار و سرکشم را بالا برده و به چشمان تیزبین و نافذش خیره شدم:

مگه چکارکردم؟

نفسش را با تاسف دمید:

چی بگم که لجبازی، غدی، خودخواهی، سنگ دلی...

حق به جانب کف دستانم را روی قفسه سینه ستبرش قرار دادم:

پس چرا دست از سرم بر نمی داری؟

چرا شدی ملک عذاب روح و روانم؟

به یک باره سکوت عجیبی بینمان رسوخ کرد و مچم را کشید و مرا دنبال خودش از میان دیوارهای سرد و رنگ و رفته عبور داد و وارد اسطبل سربسته ای شدیم.

آنجا از آدمیزاد خبری نبود فقط اسب های آرمیده وجود داشتند.

romangram.com | @romangram_com