#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_173

کوبش قلبم لحظه ای ایست کرد و باتعجب مردد لب زدم:

چرا همچین فکری کردین؟

یک دفعه جلویم قرار گرفت و بانگاه بامزه ای مُشکافانه میخ نگاهم شد:

راستش و بگو بحث علاقه و دوست داشتن نیست؟



خدایا صبربده تا بتوانم جلویش وا ندهم.

مصمم سرم را کج کردم و زمزمه کردم:

هیچ علاقه ای بین ما نیست... آقای نیکزاد و بنده مثل عرش وفرش هستیم و نمی شه همچین چیزی اصلا امکان نداره.



چشمانش را ریز کرد:

ولی دل منطق نمی فهمه یک هو می بینی دلت رفته پیشش... غیراینه؟



عرق سردی روی پیشانیم سُرخورد که کلافه با سرآستین آن سمت را پاک کردم و نگاهم را دزیدم و از کنارش گذشتم.

- نمی دونم با این حرف ها می خواین به کجا برسین؟

صدایش از پشت سرم نرم آمد:

می خوام تکلیف خودم با دلم معلوم بشه.

جاخوردم نه اصلا خشک و صامت شدم.

چندبار پلک زدم تا حرف هایش یک توهم توخالی باشد اما وقتی باز جلویم قرار گرفت و نگاه بی تابش را درمن تلاقی کرد و زمزمه اش جانم را به بازی گرفت:

romangram.com | @romangram_com