#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_172


نمی بینی چجوری جلوی جمع باهات تلخ می شه؟

لبخندمحوی روی لب هایم نشست و او چه می داند وقلب من در گرو نفس های او و بودنش می تپد.

لبی با زبانم تر کردم و دستانم زیر بغل قفل کردم.

- اگه بیرون بیام که دیگه کارنیست واسه یک دانشجو... توی کار جدی و تاحالا نشده برخورد بدی باهام داشته باشه.

متفکر تکه سنگ ریز با نوک کفشش شوت کرد و لب زد:

عجیبه.

مکثی کردم و با تردید پرسیدم:

چی؟

نفسش را عمیق بیرون فرستاد:

همین اخلاقش... آخه تاحالا نشده یک دختربتونه یک هفته بیشتر اون رو تحمل کنه... برام عجیبه که تو چجوری تونستی اونجا بسازی؟



توچه می دانی از تپش های بی امان قلبم زمانی که تمنای هرم نفس هایش و عطر وجودش را دارد و توچه می دانی از عاشقی که چاره ای جز صبر ندارد...



- کاری نمی کنم که عصبی بشه فقط همین.

خنده جذابی سر داد و بریده بریده پرسید:

پس بگو چرا کیارش حاضرنیست تورو بفرسته به کارخونه بابا... می گم چرا تورو ول نمی کنه... نگو از کارت راضیه و من فکر می کردم قضیه عشق وعاشقی ِ .




romangram.com | @romangram_com