#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_159

بجنبین دیرشد.

نگاه خصمانه ای هم پشت به محسن کرد و اخمی هم برای من کرد.

هاج و واج او را رصد می کردم که صدای گرم و آرامش بخش محسن طنین انداز شد:

مشکلی پیش اومده؟

سری به طرفین تکان می کردم و با تاخیر لب می زنم.

- نه بریم.

همه از گیت فرودگاه رد شدیم و ترس عجیبی به دلم سرازیر شد و من هرگز تا آن زمان سوار هواپیما نشده بودم و به خبط کردن افتاده بودم.

محسن هم ازپشت مواظب من بود و دائم هوایم را داشت تا کسی برمن برخورد نکند.

بلیط را گوشه دستش نگه داشت و بادست دیگرش زمزمه کرد:

کولت و بده بزارم بالا.

به رد دستش خیره شدم که به بالای صندلی ها اشاره می کرد.

کوله کوه نوردی لیلا خانم رو که قرض گرفته بودم را محجوب به او دادم و تاخواستم کنار شیشه بشینم صدایش مضطرب آمد:

ارغوان اونجا نشین واست بده.

متعجب از خودمانی بودنش که نه بلکه از بدبودن نشستن کنار پنجره هواپیما خیره اش ماندم که دستی به پشت گردنش کشید:

ببخشید ارغوان خانم... منظورم اینه موقع فرو و سربالایی اکسیژن و اشعه فرابنفش مضر خورشید بهت می خوره و ممکنه حالت بدبشه.

با آنکه سردرنیاوردم اما حرفش را برحسب تجربه اش گذاشتم و یک صندلی مانده به پنجره نشستم که خودش هم کنار همان پنجره نشست.



جاخورده زیرلب پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com