#کلاغ_پر_گنجشک_پر_پارت_158


رسیدن به منزل دایی کلامی جز درس و پژوهش مابینمان رد و بدل نمی شود، همین که پیاده می شوم و او با تک بوقی می رود و جای دود اگزوزش به هوا می ماند.

حینی که عقب گرد می کنم تا بروم داخل، اتومبیلی به شدت آشنا از جلوی دیدم رد می شود و من از همان فاصله کیارش خشمگین را تشخیص می دهم و دلهره و آشوب درونم را فرا می گیرد.



روز مسافرت جنوب...

مستاصل نگاهی خیره ای به بقیه انداختم و چقد خودرا ملامت کرده بودم برای آمدنم وقتی هیچکس مرا نمی خواست و جز احسان خان هیچ لبخندی به رویم نزد و حس سربار بودنم مضاف شد.

همه گیر محسنی بودند که مرا با زبانش رام کرده بود و الهه مدام محسن زیر رگبار ناسزا می برد و کیارش...

آخ کیارش عشق نوشکفته ام که حتی نیم نگاهی خرجم نکرد همانندغریبه ها بامن برخورد می کرد و کاش مارو جلوی در نمی دید و دچار سوتفاهم نمی شد.



باصدای احسان همه رد نگاهش را دنبال کردیم.

_ اوناهاش اومد.

بی اغراق بود وقتی نگاه زیبا و رنگیش مرا هدف گرفته بود و من تمام حواسم پی کیارشی بود که دستانش علنا می لرزید و قرمزی صورتش از الهتاب چه بود را نمی دانم.



خوش و بش کردن محسن خیلی مختصر شد و کنارم آمد و با تواضع لب زد:

متاسفم خیلی معطل شدی؟

لبخندملیح ای نثارش کردم و زمزمه کنان خیالش را راحت کردم.

- نه اینجا نشسته بودم.

سکوتی مابینمان فرا گرفت که صدای حرصی کیارش آمد:


romangram.com | @romangram_com