#جنون_انتقام_پارت_182

نظرش روپرسیدم وبا موافقت سامیار قرارمحضرروگذاشتیم....برای اینکه دایی از دستم ناراحت نشه وبحث رو کش ندم لبخندی زدم...

-:پس مبارکه...ایشالاخوشبخت بشید...وای باید برای آخر هفته آماده بشم....چقدرکاردارم خریدلباس...رزرو آرایشگاه....واو....چه شبی بشه....

دایی خنده ی بلندی کردوروبه مهسا گفت:این وروجک وباید روز جشن قایمش کنیم وگرنه عروس خانم به چشم نمیاد....

مهسا:احتمالا باید همین کاروبکنم وگرنه جلوی این فرشته من دیده نمیشم....

هردوباهم زدن زیر خنده...ازشرم سرم رو پایین انداختم وگفتم:شما لطؾ دارید اما مهسا جون تو زیبایی ووقارازمن بالاتر نباشه پایین تر نیست...مطمئن باشید

روز عروسی محشر میشه...

دایی:اوم...مهسا خانم یک طرفدارپروپا قرص داری ها...بعدبا چشمک به من گفت:حالا چرا انقدر سرخ شدی ودوباره زدن زیر خنده...لبم رو به دندون

گرفتم...ازخنده دایی ومهسا لبخند روی لبم نشست....با خوشی نگاهشون میکردم که صدای در اومدوهرسه سرامون به طرؾ در برگشت....سامیارواردشدونگاه

ؼمگینش روبین ما چرخوند...سلامی زیرلبی کردوبه طرؾ پله ها رفت....با صدای دایی ایستاد اما برنگشت...دایی با سرخوشی گفت:برای آخرهفته محضر

وقت گرفتم وقتت رو تنظیم کن که باشی...

سامیاربا همون ژست ،مبارک باشه ای گفت واز پله ها بالا رفت...دلم گرفت...بااینکه ازش دلخوربودم اما بادیدن حال سامیارازخودم یادم رفت...سخته که

مادرت،همه ی جونت خائن از آب در بیاد...سخته که مجبورباشی کس دیگه رو جاش ببینی وهیچ اعتراضی هم نکنی...از یک طرؾ خوشحال بودم بخاطردایی

ومهسا ازطرؾ دیگه دلم داشت برای حال وروزسامیارمیترکید...امان از دست زن ایرانی...عاشق نمیشه،اگه بشه انقدربدعاشق میشه که ازجونش براعشقش

میگذره....نمونش همین مهسا!!!!بیست وپنج سال به عشق دایی مجردموند؟؟؟؟ من نمی دونم اگرزندایی بیچاره جان به جان آفرین تسلیم نمیکرد این تا کی

میخواست پای عشقش بشینه؟؟؟(والا) یادمه اون زمان که مامان آرایشگاه داشت یک خانمی رو استخدام کرده بود برای کارای نظافت سالن...پنج سالی میشد که

ازدواج کرده بودولی بچه نداشت...شوهرش معتادبودالبته خودش میگفت اوایل زندگیشون خوب بوده ازبیکاری رو آورده به قاچاق وبعد هم اعتیاد...قبل ازاون

کارگرکارخونه بوده اما توتعدیل نیرواخراجش کردن...خلاصه که هروقت میومدسیاه وکبودبود...میگفت شوهرش وقتی خماره میزنش تاازش پول


romangram.com | @romangram_com