#جنون_انتقام_پارت_183
بگیره...یکباربهش گفتم چرا طلاق نمیگیری؟؟؟ گفت به دودلیل مهمترینش اینه که عاشقشم...وقتی از خماری در میاد،روبروم میشینه وبا گریه زخمایی که بهم
زده رو مرهم میزنه وخودش رو فحش میده وهزاربارعذر خواهی میکنه....دوم اینکه تو جامعه ما زن مطلقه از مرد معتاد وحشتناک تره....پس باید بسوزی تا
این اسم روت نیاد...یکیش هم خودم که دلم از دست سامیار خونه اما انقدر عاشقشم که قلبم نمیزاره مؽزم به بدیاش فکرکنه...باصدای دایی به خودم اومدم.
دایی:آرام؟؟!! عزیزم!!چیزی شده؟؟؟؟چرا مثل مجسمه خشکت زده؟؟؟به چی زل زدی؟؟؟
_چیزی نیست...فکرم کمی مشؽول شده...آخه عروسی درپیشه باید از حالا بفکرتدارکاتش باشم...
بالبخند به دایی ومهسا نگاه کردم ...انقدرتوفکربودم که شک کردن بهم وداشتن مشکوک نگام میکردن...باخودم درگیربودم چی بگم که ازاین مهلکه نجات پیدا
کنم...ازشانس خوبم آرزو به کمکم اومدو همه رو برای صرؾ نهارسرمیزصدا کرد...همه سرمیزنشستیم بجزسامیار..آرزو اون روهم صداکردولی گفته بود تو
شرکت چیزی خورده وسیره...میدونستم دروغ گفته ودوست نداره بیاد سرمیز...شایدهم می خواست از روبرویی با دایی ومهسافرارکنه...نبودسامیاربدجورتوذوقم میزد...یک بی قراری عجیب داشتم...انگارتو بدی حالش من مقصرم... نفهمیدم نهاروچجوری خوردم وچی خوردم...از
سرمیزبلند شدم وازآرزو تشکرکردم..
_ممنون آرزو جون...مثل همیشه دسپختت حرؾ نداشت...عالی بود.
آرزو:وا...توکه چیزی نخوردی...ظرفت هنوزپره دختر...یکم بخورجون بگیری...چشات گود افتاده...بشین تمومش کن.
_ممنون...نمیتونم...تعارؾ ندارم...به اندازه خوردم.
دایی:بزارراحت باشه آرزو...نوش جانت عزیزم.
بااجازه ای گفتم وبه سمت اتاقم رفتم...ازپله ها که بالا اومدم جلوی دراتاق سامیارپاهام به زمین چسبید...دیگه مؽزم دستورنمیدادتموم بدنم از قلبم پیروی
میکرد...پشت دراتاقش ایستادمودستم رو مشت کردم وبا پشت دست آروم به درضربه زدم...صدای ضعیؾ وسرخورده سامیاربه گوشم رسید.
سامیار:بیاتو
لای دروبازکردموسرکی داخل کشیدم...باشلوارک لبه تخت نشسته بود...تیشرتشم کنارش افتاده بود...آرنج هردودستش روی زانوهاش بودوپنجه هاش رو توی
romangram.com | @romangram_com