#جنون_انتقام_پارت_181
به طرؾ آپارتمان چهارطبقه ای رفت که با سنگ سفیدنما شده بود.
ؼزل رفت وماشین همچنان ایستاده بود...به آرش نگاه کردم...چشمش به دربسته خونه بود...محکم زدم روی پاش وگفتم اگه دلت میخواد را بیفت...آرش تکونی
خوردودرحالی که صورتش ازدرد جمع شده بودوجای دست منو روی پاش ماساژمیدادگفت.
آرش:آرام....اوففففؾ....چه دست سنگینی داری....چرا ضد حال میزنی...راستی اینو از کجا آوردی؟؟؟
_ازتو دانشگاه ...راه بیفت آرش تاچوؼولی هیزبازیاتو به دایی نکردم...
آرش:هیزبازی کدومه...امر خیره خواهری کن...
-راه بیفت آرشششششش...
آرش:باشه باشه...دعوا نداریم...قربون خواهر بداخلاقم برم...پوؾ کلافه ای کشیدم حالا شدم خواهر...چه خواهرخواهری میکنه...فکر میکنه با هالو طرفه...دلش رفته میخواد ازمن استفاده کنه...لبخند روی لبم نشست
وآرش بلاخره به طرؾ خونه حرکت کرد...
به خونه که رسیدیم دایی ومهسا توی پذیرایی مشؽول صحبت بودن سلام کردیم...آرش به طرؾ آشپزخونه رفت ومن به طرؾ اتاقم رفتم...لباسام روعوض
کردم وبرای خوردن ناهار پایین اومدم...دایی بالبخندنگاهی بهم کردوگفت.
دایی:عزیزم فکرکنم باید به فکریک لباس خوب برای آخرهفته باشی.
-آخرهفته؟؟؟آخرهفته چه خبره؟؟؟؟نگاهی بصورت گل انداخته مهسا کردم.دایی لبخندی زدو دست دورگردن مهسا انداخت...
دایی:قراره منو مهسا جان باهم ازدواج کنیم.
باچشمای گردبه دایی نگاه کردم وآب خشک شده گلوموبه زورپایین دادم وبامن من پرسیدم.
_ازدواج کنید؟؟؟اما...اما..سامیار....اون چی؟؟؟ناراحت....
دایی نزاشت ادامه بدم...حرفم رو قطع کردودرحالی که گره ای بین ابروهاش انداخته بودجواب داد:سامیارازدواج کرده زندگیش از من جداست....اما بازهم من
romangram.com | @romangram_com