#جنون_انتقام_پارت_174
کنه؟؟؟؟
آرش بلند خندید:امان از تو دختر...جوری نگاه میکنی انگار یک متهم جلوت نشسته...چشم قربان اعتراؾ میکنم.....ایشون معتقدن چون خواهرشون توی اون
خونه زندگی کرده اون خونه بوی حضورش رو میده وهروقت دلتنگ شد میتونه اونجا حضورش رو احساس کنه....حالا اجازه میدید بکارمون برسیم اولیا
حضرت؟؟؟
کمی فکرکردم وباؼم گفتم:آره دایی راست میگه....فردا به کمک آقارحیم وسایل خونه رو بر میگردونم وهمونطور که بود درستش میکنم....منم دوست دارم
گاهی به خاطراتم فکر کنم....اون ویلای لواسان رو هم نمی خوام اون خونه از حالا مال دایی فقط اجازه بده به اندازه مرور خاطراتم توش برم وبیام کافیه....
آرش با لبخند نگاهم کردوبرگه ها رو از توی کیفش در آوردتاؼروب باهم مشؽول تنظیم اسنادو امضاء وکالت وایجور چیزابودیم...دیگه هوا کاملا تاریک شده
بود که آرش عزم رفتن کرد...ازش خواستم شام رو با ما بخوره اما بالودگی گفت:خیلی دلم میخواست درخدمت بانوی زیبایی مثل شما باشم اما با عرض
شرمندگی امشب جلسه ی کاری دارم ودر حضورآقایان موکل شام رو صرؾ میکنم...بعد هم حالت زاری به خودش گرفت وباؼم ادامه داد هرچنداینجا برای من
لذت بخش تره اما افسوس وصدافسوس...
ازحرکات آرش به خنده افتادم باهم دست دادیم واز من خداحافظی کردوبالبخند ازاتاق بیرون رفت...بارفتن آرش انگار ؼم عالم روی دلم نشست....کاش میشد
بیشتر پیشم بمونه اما خوب اونم زندگی داره نمیشه اسیر من باشه....به طرؾ پنجره بزرگ اتاقم رفتم وگوشه پرده رو کنارزدم وبه حیاط بهاری توی شب چشم
دوختم...شکوفه هازیرنورچراغ های باغ درخشش عجیبی داشتن جوری که آدم هوس میکردزیرچترپرعطرشون بشینه ونفس بکشه.....پرده رو انداختم وتصمیم
گرفتم برای شام پایین برم....حرؾ زدن با مهسا وآرش روحیه ام روحسابی عوض کرده بودوحالالذت دیدن درختهای پرشکوفه قدرت واراده ی زیادی بهم
داد....دوش پنج دقیقه ای گرفتم وشونیزآبی آسمونی با لگ سفیدپوشیدم...موهام روباسشوارخشک کردم وحالت شل ازدوطرؾ بستم وروی شونه
انداختم....دمپایی روفرشی سفیدکه بامرواریدهای بزرگ تزئیین شده بود پوشیدم وآرایش ماتی کردم....کمی هم عطرزدم وازاتاق بیرون اومدم....به طرؾ پله
هارفتم....باآرامش ازپله هاپایین اومدم....ازصدای قاشق ها که بابشقاب برخوردمیکرد فهمیدم همه دورمیزشام وتوآشپزخونه اند.....به طرؾ آشپزخونه
romangram.com | @romangram_com