#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_298

اوه برادرام چقد شبيه هم بودن از فرم لب تا رنگ چشم اما چاتاي بخاطر زندگي تو دوزخ رگ هاي نقره اي موهاشو جلا داده بود که باعث تشخيصش از رنو ميشد.‏

رنو با اخم گفت:هي پسر اون کوله رو بده ببينم.‏

چاتاي با لجبازي نوچي گفت و کوله رو محکم تر فشار دادوگفت:‏

خود رامونا اونو به من داده و بايد بهت بگم من از تو بزگترم فهميدي پس احترامتو حفظ کن تا نزدم چهارتا استخونو تو دهنت خرد نکردم.‏

ياخدا از تعجب ابروهام بالا پريد چه خشنه اين برادر کوچولوي من.‏

رنو با غرش از سرجا بلندشدوگفت:چرا چرت وپرت ميگي؟تو بزرگتري؟لابد دودقيقه؟هه اون کوله رو بده به من تا تلافي هرون رو همينجا در نياوردم.‏

چاتاي از جا پريدو خنجر تيز وسياه رنگي رو بيرون کشيد بنديک از پشت شونه هاي رنو رو گرفت و اونو با زور عقب کشيد ‏

راويار با فرياد گفت:اه بس کنيد حالمو بهم ميزنيد خواهروون اون تو مونده شماها ميخواين همديگرو تيکه تيکه کنيد!!!‏

با سرخوشي از تونل زدم بيرون و گفتم:‏

هي اقا گرگه عجب نصيحت خوبي کرديا!!!!‏

با چشماي گشاد شده ي چند عدد الف و ادم مواجه شدم نيشمو باز کردم و به سمت راويار پرواز کردم.‏

دستاشو دورم حلقه کردو محکم فشارم داد استخونتم پودر شدن.‏

خودمو کشيدم کنار نفس عميقي کشيدم.‏

‏:اوف چته بابا خفم کردي به دست ارو نميرم ازين فشار تو ميميرم گفته باشم.‏

بنديک با غم نگاهم کردو از جمع فاصله گرفت.‏

چاتاي بازه لبخند خبيث کوله رو به سمتم پرتاب کردوگفت:‏

نميدونستم اينقدر سگ جوني دختر.‏

رنو غرشي کرد که ارومش کردم و با لبخند گفتم:‏

اره تازه پاهاي ارو روهم ازش گرفتم پس مرتقب باش برادر.‏

کل ماجرا رو واسه بقيه تعريف کردم.‏

romangram.com | @romangram_com