#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_297
لطفا کمکم کن اينو از گوشتم جدا کن خواهش ميکنم.
هادس:
متاسفم دختر اين گردنبند حتي با قدرت هاي من هم از تو جدا نخواهد شد من خوب يادمه اين گردنبند در کل عمر مريلينا چسبيده به پوستش بود
با ناله گفتم:اما اون جداش کرد.
هادس:
درسته جداش کرد اما جادوش تحليل رفت و شکست خورد درواقع گردنبند تو رو انتخاب کرده و جادوش رو در اختيارت قرار داده اما بهتره سريع تر اون دوتا سنگ اخر رو پيدا کني
ارو هميشه ساکت نميشينه.
:دوستام؟؟؟
اه اونا رو با تشريفات مخصوص پرت کردم روي زمين تا يکم افتاب ببينن اما بهت اخطار ميدم مراقب چاتاي باشي اون هنوزم يک خادمه.
بشکني زد و يک اسکلت از خاک بلند شد.
هادس:جادوگر رو پيش دوستاش ببر.
اسکلت تعظيمي کردو راه افتاد تعظيم بلند بالايي کردمو راه افتادم.
نگاهي به دست چپم کردم که پولک هاي سياه مورگان تا ابد روش حک شده بود
نگاه به کف دست راستم کردم و اثر چاقوي هم خوني مثل روز اول ميدرخشيد يه نگاه دردمند به گردنبندي کردم که عين زالو به گوشتم چسبيده بود
يک جاي سالم توتنم نمونده که تو لباس عروسي جلوه کنه.
با فکر راويار نيشم تا بناگوش باز شد و پشت سر اسکلت راه افتادم...
اسکلت از يه راه کاملا متفتوت من رو به روي زمين رسوندو بعد محو شد.
بچه ها جلوي ورودي نشسته بودن و راويار با اخم و استرس تند تند قدم ميزد
بنديک با بدبيني زه چاتاي زل زده بود و چاتاي هم با لجبازي کوله رو محکم تو دستاش گرفته بود و با حالت تهاجمي به بقيه نگاه ميکرد.
romangram.com | @romangram_com