#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_299


سم و الفينا سريع به سمت سرزمينشون راه افتادن تا خبر انتخاب گردنبند رو به ملکشون بدن.‏

قرارشد اول به کوهستان برم و اوضاع نارين رو چک کنم و بعد از اون به دنبال دو سنگ گمشده.‏

اما خيلي مخفيانه به راويار و رنو وبنديک رسوندم که هادس در مورد چاتاي اخطار داده و گفت هنوز خطرناکه.‏

وسطاي راه بعدتز دوروز يه سايه غول پيکر اسمونو پوشوند

مودگتن با شادي غرشي کرد و اتش بزرگي رو به سمت چنتا درخت زبان گنجشک روانه کرد که در جا به زغال تبديل شدن راويار با نق نق گفت:‏

اين چيه اخه تو انتخاب کردي اخر مارو تبديل به پشم سوخته ميکنه.‏

صداي سوت مورگان گوشامو کرد با صداي کلفتش گفت:‏

راموناي کله شق توباز بااين گرگه رواني ميگردي؟؟حقته بسوزونمت

‏:‏

هوي اروم باش لطفا اژدهاي خوبي باش.‏

يه خرخر از خنده کردوگفت: زود باش منتظرم يه دور تو اسمون بزنيم و چنتا کلاغ کبابي شکار کنيم.‏

بعداز يه پرواز طولاني و چنتا پشتک توي اسمون مورگان راضي شد من و پيش بقيه برسونه.‏

ظاهرا چندنفر از الف ها داوطلب شده بودن به ارتش اژدها ها بپيوندن و مورگان بابد اين خبر رو به گارژرون ميرسوند.‏

يه خداحافظي طولاني داشتيم که باعث شد راويار کلي نق نق کنه و چاتاي هم اداي عق زدن در بياره.‏

اما مگه مهمه؟؟!!‏

به سمت کوهستان راه افتاديم.کوه رو از دور ميديدم هنونجوري استوار و سر به فلک کشيده که بنديک دستم رو گرفت و وارد به ايستادنم کرد توي چشمام نگاه نکرد برعکس زل زد به کوه و دستم و ول کرد

راويار ميرفت تا منفجربشه اما خودشو کنترل کرد.‏

‏:خب واسه چي الان ما توقف کرديم؟؟

بنديک اشاره اي به چاتاي کرد که داشت با خنجرش بازي ميکرد وگفت:‏


romangram.com | @romangram_com