#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_235


بيشتربه چمن هاي پشتي ساختمون نزديک شدم و احساس گرما توي بدنم بيشترشد

کولمو در اوردم وگذاشتم روي زمين روي زانوهام نشستمو مشغول معاينه چمن ها شدم حس کردم وقتي مشت به زمين ميکوبم زير مشتم توخاليه

الفينا کنار دستم ايستادوگفت:چيکارميکني اول صبحي خل شدي؟؟

دندون قروچه اي کردم وگفتم:نههه گلم نههه فسيل باستاني نه کوله بار تجربه دارم معاينه ميکنم.‏

اوف همچين قرمز شد باشنيدن حرفام که ول کردو رفت سراغ بقيه چهاردست وپا اونورتر رفتم و دستمو فرو کردم توي گل تازه ي چمن ها دستم به يه حلقه گير کرد لبخندي زدمو حلقه رو با تمام توانم کشيدم

بلندشدم ايستادمو بالبخند به شاهکارم نگاه کردم يه پله کان خزه پوش جلوم سبزشد

با فرياد گفتم:هووووووي عقل کلا زود باشين بياين.‏

گاورون تا رسيدبهم اخم کردوگفت: واقعا که هنوز هم گستاخي

چشمکي زدمو گفتم:حالا دفعه ديگه به جناب هادس ميگم ادبم کنه

باحرص منو کنار زدو پلکان رو ديد لب ولوچه اش رو جمع کردوگفت:‏

چه جور پيداش کردي؟؟

ابروهامو توهم کشيدمو گفتم:به سختي پس از قرن هاي متمادي

رنو ادامو در اوردو گفت:خوشمزگي نکن توي اين وقت کم



ايش برادر ادم که اينقدر ضدحال باشه چه توقعي از پيرمردها ميشه داشت.‏

‏:خيلي خب من اومدم پشت ساختمون حس کردم يه انرژي داره وارد بدنم ميشه به اين قسمت که رسيدم بيشترشد تصميم گرفتم يه حفاري زيرچمن ها کنم و بالاخره حلقه ي دريچه رو پيداکردم

سم با لبخند گفت:‏

کارت عالي بود افرين.‏

سري براش تکون دادمو کولمو چنگ زدمو زودترازبقيه وارد زيرزميني شدم


romangram.com | @romangram_com