#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_236
يه حباب نور ساختمو وارد تونل شدم برخلاف باقي تونل هايي که تاحالا ديدم اين يکي بزگتربود وهي بزرگترهم ميشد.
روي ديوارها حکاکي شده بود ونقاشس هاي فراووني وجود داشت از استخوان و جمجمه و مراسم مرگ
بدنم مور مور از ديدن نقاشي ها.
گاورون شروع کرد به توضيح افسانه معبد:اين معبد مال دختري به اسم آتوسا بوده آتوسا به دليل يتيم بودن مسئول مرده هاي شهر ميشه
هر روزه مجبور ميشده تمامي مردها روخاک يا به روش هاي ديگه به دنياي مردگان بفرسته و مردم خيلي به اون ظلم ميکردن و اون رو به دليل نداشتن پدر ومادر سوم طلقي ميکردن.
اتوسا در دوران جواني به فکر نجات ميفته پس با مطالعه چندين کتاب مقداري جادو ياد ميگيره خون خودش رو با وردهاي مختلف به مرده ها پيوند ميده و ارتشي رو ميسازه
اون کل شهر رو ويران کرد ومردم رو زنداني کرد کم کم اونقدر توي جادوي سياه فرو رفت که اسکلت ها رو زنده ميکرد
اما يه روز يه پسربچه از ديار خودش که مثل اتوسا يتيم بوده با يکي ازهمون استخوان هاي طلسم شده قلب اون زن رو سوراخ ميکنه.
گاورون ساکت شد و من فکر کردم چه زندگي غمگيني يه عمر مرده بشوري وخاک کني و تومعبد زنداني باشي بعدشم اسير جادوي سياه بشي
بعداز دوساعت راه پيمايي به يه در بزرگ و سياه رنگ رسيديم با حکاکي هايي از طريقه خالي کردن اميا واحشاي بدن مردگان
وزيريش با زبان باستاني نوشته شده بود:
به معبد استخوان ها خوش آمديد.
کاور رمان عکس شخصيت هاست به نظرتون چه طورن؟خوبن؟
پشت در بي حرکت ايستاديم.
نيروي جادويي توي هوا موج ميزدو بوي تعفني که از جادوي سياه بود کل تونل رو پر کرده بود
با انگشت بينيموگرفتم اما بي فايده بود گاورون سرشوتکون دادوگفت:اين بوي گند باگرفتن بيني ازبين نميره چون ناشي از لاسه ي مردار نيست بلکه ازجادوي کثيف و افکارپوسيدست
رنو با تمام قوا در رو فشارداد تا بازشه اما بي فايده بود.هيچ تاثيري نداشت
الفينا باصداي بلند نوشته ي روي در رو خوند:
romangram.com | @romangram_com