#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_234

گاورون هم سريع تاييد کردو گفت تا معبد يک روزي بيشتر فاصله نداريم ‏

ازتوي کوله بطري اب در اوردم و دست رنو دادم تا نفسي تازه کنه

برادر کوچولوم چه زود بزرگ شد

البته تفاوت تولدش بامن پنج دقيقه است اما بازم واسه من کوچولو حساب ميشه

چشمامو باز و بسته کردم و گفتم:پس کو اين معبد اسراراميز؟

گاورون نگاهي به نقشه ي توي دستش کردوگفت:‏

نقشه همين اطراف رو نشون ميده اما اين اطراف تبديل شده به شهر.‏

رنو با حالت متفکري گفت:شايد معبد پنهانه هوم؟

با بي حوصلگي گفتم:اگه پنهان باشه که خب توي نقشه بايد يه چيز مشکوکي سرنخي چيزي بزاره تا ماها متوجه بشيم اما به نظرمن معبد طبق اون مختصات قديمي الان توي شهره



الفينا حرفمو تاييد کردو گفت:به نظرمن هم بايد معبد توي شهرباشه اون نقشه خيلي قديميه دنيا پيشرفت کرده.‏

همگي توافق کرديم به شهر بريم يه افسون اصلاح ديد روي خودمون گذاشتم تا مردم مارو مثل خودشون عادي ببين بالاخره ديدن موهاي بلندو طلايي گاورون و سم و گوش هاي کشيدمون اصلا چيز جذابي نبود

واردشهر شديم صبح زود بود وخيابون ها خلوت رنو به سمت يه باجه رفت ونقشه گردشگري شهر رو خريد ‏

تمام نقشه رو زيرو رو کرديم اما اسمي از معبد نبود.گاورون نقشه خودش رو در اورد و باز ماها رو راهنمايي کرد

بعداز يک ساعت گاورون دستور صادر کرد که دقيقا به محل معبد رسيديم

سرمو بلند کردم و به ساختمون سفيدومرتفع پيش روم نگاه کردم که با تابلوي بزرگي تزيين شده بود:موزه تاريخ طبيعي



پوفي کردم وگفتم:هه جالبه واقعا بعديک ساعت لاک پشت وار راه رفتن به موزه رسيديم.‏

رنو بي توجهه به حرف من به سپت ساختمان رفت ومشغول بررسي ساختمون شد

من هم کولمو برداشتم و رفتم پشت ساختمون بدنم گرم شد و حس کردم چيزي توي وجودم ميخزه

romangram.com | @romangram_com