#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_233




درد کم وکم ترشد نگاهي به مچ دستم کردم که مايع سبز تيره اي ازش خارج شدو با ورد الفينا کلا محوشد ‏

عرق پيشونيموپاک کردم وتکيه زدم به درخت يه چيزي داشت يهمون نزديک ميشد

رنو با فريادگفت:هيچ کس جلو نيادا اين جنگ من و اون عجوزه ي مغربيه

پيرزن با يه لبخند گشاده به سمتمون اومد باديدن من توقع داشت مرده باشم وقتي که ديد سالم و سرحالم جيغي از خشم کشيدو ويف دستيشو به سمتون پرتاب کرد

الفينا سريع بايه ورد کيف رو منهدم کرد

رنو شمشيرشو برداشت و به سمت عجوزه رفت.حالت تهوع گرفتم از ديدن منظره ي روبه روم عوقم گرفت وسرم رو برگردوندم.‏

گوشت بدن پيرزن تبديل به کرم هاي ريز و زرد رنگي ميشدو روي زمين ميريخت کرم ها به شدت وول ميخوردن و باعث ميشدن روده هام به هم ديگه بپيچن.‏

کم کم بدن اصلي عجوزه از زير کرم ها اومد بيرون ‏

شبيه به يه مارمولک سبز بود که روي دوپا حرکت ميکرد و فقط سرش شبيه به انسان بود وچنگال هاي تيزوبرندش

دهنش رو باز کرد ونعره اي زد که همراه بااون صدها کرم بيرون ريختن با انزجار نگامو برگردوندمو گفتم:‏

الفينا اين چه جانوريه ديگه؟؟

با انزجارگفت:عجوزه ي غربي اسمشه سمش کشندس واون کرم هاي روبدنش و توي دهنش گوشت رو ميخورن

اه اه حالم بد شد.رنو با شمشيرش به عجوزه حمله کرد اما اون سريع تر جا خالي دادو با چنگالاش حمله کرد اما رنو هم تنبلي نکردو از زير محکم با شمشير به ساق يکي از پاهاش زد

خون سبز رنگي فواره زد و عجوزه روي زمين خم شد

الفينا باز توضيح داد:اون ميتونه با اب دهنش زخم هاشو شفا بده



اما رنو معطلش نکرد سريع يه ورد خوندو صداي دانگ بلندي توي فضاپيچيد عجوزه رو منفجرکرده بود وهرتکش به گوشه اي پرتاب شده بود

اوف رونو اهي کشيدو بالبخند به سمتمون اومدوگفت:بهتره زودتر راه بيفتيم.‏


romangram.com | @romangram_com