#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_224

اه ارباب گرگ ها ايده ي خيلي جالبي رو به نمايش گذاشتي فکر نميکردم سربروس اينقدر از ديدن يکي از اقوام دورش خوشحال بشه.‏

راويار دستش رومشت کرد اما ساکت ايستاد.‏

هادس چشماشوبه من دوختو گفت:البته که يادمه براي چه چيزي اينجا هستيد دلبرانم.براي تسليم کردن يک روح فراري.‏

بنديک اضافه کرد:‏

وپس گرفت يک روح بي گناه.‏

اتش توي چشم هاي هادس خاموش شدو گفت:کدوم روح من که روحي ندارم که بي گناه به اينجا اومده باشه.‏

اب دهنمو قورت دادموگفتم:‏

من فرار نکردم تقصير ارو بود اون ميخواست روح منو به بردگي بگيره اما نتونست و اون روح بي گناهي که در محضرشماست دختره منه.‏

لبخندي زدو گفت:خب خب خب اون دختره ي بيچاره اينجا گيرافتاده توي يه ديواريخي ايده ي جالبي بود واسم کمي تفريح کردم عمرش رو متوقف کردم اما اون هم جز قلمرو من حساب ميشه

راويارباخشم گفت:اما اون نمرده فقط ...فقط

هادس باقهقه گفت:فقط چي پسرجان قرن ها به دنبال روح مادر گراميش بودم اون هردفعه از دست فرستادگان من فرار ميکرد حالا بزارم دخترش به راحتي بره

خشمگين گفتم:تقصيرمن نبود اون يه موهبت مزخرف بود مزخرف بعدهم من ميتونستم تاابد مثل يه ناميرا زندگي کنم خودت هم ميدوني عاليجناب اما خودم رو فدا کردم شايد ارو بميره.‏

حرفم اونقدر تلخ بود واسش که تويه يه چشم به هم زدن قدش اونقدري بلند شدو هيکلش اونقدري بزرگ شد که حتي سربروس هم در برابرش هيچ بود چشماش عين دوتاسنگ قبرشدو زل زد به منوگفت:‏

زيادتراز دهنت حرف ميزني دختر تو استعدادهاي منو يک خدارو زير سواب ميبري ‏

تمام ديوارها از خشم هادس ميلرزيد اما به خودش غلبه کردو باز به حالت عادي برگشت وگفت:‏

اگه من روح اون دخترو آزاد کنم در مقابلش چه چيزي به من پيشکش ميکنيد؟؟

سکوت همه جارو فراگرفت.يک دقيقه بعد راويار باتحکم گفت:‏

ارو

ما ارو رو پيشکش ميکنيم قرن ها مرگش به تعويق افتاده چه طوره؟؟

لبخند حريصانه اي به لب هاي هادس نشستو گفت:‏

romangram.com | @romangram_com