#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_223
يه چلچراغ بزرگ از الماس بالاي سرمون بود که شمع هاي سياه روش توجه رو جلب ميکرد شمع هايي به شکل زن ومردهايي که از ترس درحال جيغ کشيدن يا فرار کردن بودن
سالن حس بدي رو بهم ميداد.يه موجود دوپا با دستايي شبيه به سگ و صورتي نيمه انسان ونيمه سگ به سمتون اومد لبخند چندشناکي زدو مارو به وسط سالن راهنمايي کرد
يه شومينه ظاهرشد به بزرگي يه دروازه و اتشي که هرثانيه يه شکلي به خودش ميگرفت محو تماشاي شومينه بوديم که صداي شترقي اومد و درست در جلوي شومينه يک صندلي بزرگ شاهانه از جنس چوب درخت ابنوس ظاهرشد
و در کنار اون يک صندلي کوچک تر هم قرار گرفت.
چشم دوختم به صندلي.پس اين صندلي معروف فرمانروايي هادس خداي مردگانه.
صداي هيس مانند مردي منو خشک کرد.صداي خودش بود وقتي که من توي درياچه لته افتادم و هرروز منو شکنجه ميکرد.
روي پاشنه ي پا چرخيدم هادس کنار يکي از تابلوها ايستاده بود صورتش مثل مرده ها سفيد بود وموهاي پرپشت مشکي رنگش صورتش رو قاب گرفته بود لب هاش کبود رنگ بودند وانگاربهم مهروموم شدن وچشماااش،چشمايي به رنگ سياه وعميق ميشد مرگ رو درونشون ديد
بالبخندي خيلي مصنوعي شروع کرد به صحبت کردن:
اه فکرش روميکردم بياي بانوي گريز پا اما تنها.!!!
تا اومدم حرف بزنم پريد توي حرفمو گفت:اه به اين تابلو نگاه کن مريلينا
بادست اشاره اي به تابلوي کنارش کردوگفت:اينا کشتزارهاي اليزيه عزيزانم دشت هاي متبرک زيباست نههه!!! من که لذت ميبرم از ديدنشون اما جاي هرکسي نيست.
نگاه معنا داري به من انداخت .هه خودمم ميدونستم اين خداي هراسناک به من هيچ لطفي نداره.
قدم زنان به سمت صندليش رفت و نشست با اندوه به صندلي کناردستيش نگاهي کردو گفت:
پرسفونه ي عزيزم امروز در جمع مانيست.
بعدباخشم ذاتيش لبش رو محکم به دندان گرفت و گفت:
حتما خبر دارين که الان تابستونه واون بايد پيش مادرش باشه اه.
راويار بدون مقدمه گفت:ببخشيد عالي جناب هادس فکر ميکنم بدونيد براي چه چيزي اينجا هستيم.
اتش توي چشم هاي هادس زبانه کشيدو چشماي سياهش شد مثل دوتا گوي سرخ با لبخند گفت:
romangram.com | @romangram_com