#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_225
پيشنهادخيلي خيلي عالي بود قبول ميکنم.
بشکني زدو يه گوي شيشه اي بزرگ جلوي روي ما ظاهرشد روح رنگ پريدو به خواب رفته ي رامونا وسط يخ هابود
هادس روبه من گفت:
اين بار تورو توي لته نميدازم توهم مثل بقزه به صف سربروس ميري وبه دادگاه منصفانه مينوس،رادامانتوس و اياکوس ميري اون ها تشخيص ميدن تو به اربوس بري يا کشتزارهاي اليزي يا به دشت هاي اندوه اگه دست من بود تورو به اعماق تارتاروس ميفرستادم تا يه ملاقاتي هم با پدرم کرونوس و تيتان ها داشته باشي
با لبخند از جا ببندشدگفت:متاسفانه فقط نيمي از روحت مال من ميشه نيميش رو تقسيم کردي قبلا
دستسو اورد بللاو من حس سبکي کردم عين يه تيکه ابر از جسم رامونا جداشدم
يخ هاي اطراف رامونا ترک برداشت و روحش به سمت جسم بي جونش کشيده شد
هنوز هم کاملا هوشياريمو ازدست نداده بودم وه شنيدم هادس گفت:
واما شماها بايدخودتون از دنياي زيرين بيرون بريد من هيچ کمکي نمکنم بهتون فقط قولتون يادتون نره
وبعد من درست در اخر صفي بودم که به سربروس ميرسيد چشمامو بااندوه بستم دلم ميخواست يکبارهم که شده فررندانمو در آغوش بگيرم ....
حس کردم بدنم کرخت شده با بي حسي هرچه تمام تر لاي پلک هامو باز کردم.
همه جا سياه بود ديواراي اطرافم سياه رنگ و متحرک بود با ناله گفتم:
من کجامممم؟؟؟؟
دوتاچشم مشکي رنگ زل زد بهم و طره ي موهاي سياهش ريخت روي پيشونيم وا اين چرا اينهمه به من نزديک شده!!!! ببينم چقدرهم آشنا هستشا خيلي اشناست فقط کاش فاصلشو بيشترکنه که بتونم ببينمش.
باصداي بم و دورگش گفت:خوبي؟
ازم فاصله گرفت روي آرنجم تکيه دادم اخيش بگو چرا اينقدر آشنا ميزدا گرگک خودمونه.
بانيش باز گفتم:به تويي گرگک جوووون مگه الان نبايد توي فستيوال گرگ ها باشي؟؟؟
romangram.com | @romangram_com