#جادوی_چشم_آبی_پارت_189
به سمت دانیکا که حالا بالغ شده بود و رشد کرده بود نگاهی کردم وقتی نگاه اون هم به من افتاد لبخندی زدیم و
همیدیگر رو در آغوش کشیدیم.
دانیکا زیباتر از همیشه به نظر می رسید رو بهش گفتم-حالا باید به وضعیت سرزمین و از همه مهم تر خانواده ام سر
و سامون بدم امیدوارم که اونطوری که میخوای باشم دانیکا!
اول از همه به کمک مادر طبیعت رفتم و کسانی که قدرتشون طبیعت بود از جمله زن دایی رامونا هم به کمکم اومدن
و با همدیگه جنگل ها رو به حالت اولش بر گردوندیم.....خیلی طول کشید چون تقریبا نصف جنگل ها از بین رفته
بود.
داناتلو هم بهتر بود و اونروز بعد از من مامان و بابا و بقیه به کمکش رفته بودند.جنی فر خانمی شده بود یکی از
خواننده های سر شناس سرزمین.
بقیه هم به کارشون مشغول بودند و همه چیز ارام بود.
وقتی بیشتر کار ها رو جفت و جور کردم یاد چیزی افتادم..یا بهتره بگم یاد کسی افتادم که خیلی دوسش
داشتم....کبین.باید در اولین فرصت پیشش می رفتم.
لباس هام مرتب بود و حاضر شده بودم بدون اینکه به مامان و بابا خبر بدم به سمت پایتخت به راه افتادم و خونه ی
خان رزیتا و اقای جیمی رو مقصد خودم قرار دادم.
زنگ خونه رو زدم....صدای شارلوت بود که می گفت-کیه؟منم با اعتماد به نفس کامل گفتم-شارلوت منم درو باز
کن!
همین که صدای منو شنید چند لحظه سکوت کرد بعد جیغ کَر کننده ای کشید و داد زد-مامان...بابا..کبین سلنا اومده
سلنا اومده.بعد سریع درو باز کرد.
وارد حیاط شدم هنوزم همون شکلی بود زیبا و سرسبز!با دو خودمو به در رسوندم و همین که خواستم بازش کنم در
محکم باز شد و چون من پشت در بودم محکم به زمین خوردم و صدای تق تق کردن استخون هامو شنیدم!
romangram.com | @romangram_com