#جادوی_چشم_آبی_پارت_190
شارلوت که منو دید یه دونه زد توی سرش و گفت خاک تو سرم!بلند شو دختر چرا روی زمین خوابیدی؟!
به زحمت از جام بلند شدم و یه پس گردنی به شارلوت زدم و گفتم-خوب دیوونه له شدم!این چه وضعه در باز
کردن بود؟
شارلوت که هول کرده بود دستمو گرفت و با خوش داخل خونه برد و گفت-اه چقدر فک میزنی دختر زود بیا که
همه منتظرتن!
داخل که شدم خانم و اقای جیمی رو دیدم همین که نگاهشوم به من افتاد لبخندی زدند و گفت-سلامی سلنا جان
مشتاق دیدار!
خودمو از دست شارلوت نجات دادم و پریدم توی بغل خانم رزیتا و شروع کردم به حرف زدن-وای نمیدونی قدر
دلم برات تنگ شده بود عزیزم!الهی من قربونتون بشم ببخشد که اتفاقی رفتم ولی خوب مجبور بودم دیگه حالا شما
ببخش نمیدونید دل تو دلم نبود که برگردم اینجا...
که صدای خنده ی های شارلوت روی اعصابم بود از بغل خانم رزیتا بیرون اومدم که دیدم شارلوت شکمشو گرفته و
داره از خنده غش میکنه با عصبانیت بهش توپیدم-ساکت شو دیگه نمیبینی دارم اظهار دلتنگی میکنم؟
بعد صدای خنده ی خانم رزیتا و اقای جیمی بلند شد...ولی یه چیزی اینجا می لنگید خانم رزیتا که کنار شارلوت و
اقای جیمی بود پس من کی رو بغل کرده بودم؟؟هیــــــن!ابروم رفت!من کبین رو بغل کرده بودم پس بخاطر همین
بود همه داشتند از خنده منفجر می شدند.
با خجالت برگشتم سمت کبین و با لحن بچگونه ای گفتم-اقا!ببخشد من شوما رو با اون خانومه(اشاره به خانم
رزیتا)اشتب گرفتم....بعد با سرعت رفتم پیش خانم رزیتا و پشتش قایم شدم.
و با این کار هممون زدیم زیر خنده و یک دل سیر خندیدیم!مدتی بعد ماجرا رو برای همشن تعریف کردم و
براشون توضیح دادم که چرا اونشب بدون اینکه بهشون خبر بدم از اینجا رفتم و موقعی که داشتم این قسمت رو
توضیح می دادم کبین هی ابرو بالا پایین میکرد...منظورشو گرفتم و یه چشم غره توپ براش رفتم که ریز ریز
romangram.com | @romangram_com