#جادوی_چشم_آبی_پارت_188
ی عزیز این اقا(به دیوید اشاره کرد)میخواد وارد سرزمین بشه ولی نمیشه چون قبلا روحشون خون اشام بوده و
پرونده ی خوبی هم نداره و این خانم هم(به تیفانی اشاره کرد)میخواد که این اقا وارد سرزمین بشه چه دستوری
میفرمایید؟
به تیفانی که داشت اشک میریخت و دیوید که سعی داشت بره پیشش ولی نگبان ها نمی گذاشتند نگاه کردم.
رو به نگهان گفتم-بذار بیاد داخل.....نگهبان-اما بانوی من...
دستمو به نشونه ی سکوت بالا گرفتم و گفتم-این اقا اسم داره اسمشم دیویده من دوبار زندگیمو به ایشون مدیون
هستم چون همین اقا جون خودشون رو برای نجات من فدا کردند و صورت سوخته شده ی من رو ترمیم کردند اون
در اصل یک انسان بوده که به خون اشام تبدیل شده پس بهتره به جای دعوا بفرستیدش داخل و بیشتر از این
معطلش نکنین.........زود!
نگهبان با حالتی دستپاچه دروازه رو برای دیوید باز کرد و دیوید هم وارد شد..نگاه تیفانی و دیوید به من نگاهی
تشکر امیز بود..نگهبان ها وقتی مطمئن شدند همه چیز امنه رفتند و فقط ما سه نفر باقی موندیم..به دیوید نگاهی
کردم هنوزم مثل یک نوجوان بود..و سنش بیشتر نشده بود..و تیفانی هم همین طور.
گفتم-شما هر دو تاتون در طول این سالها یه خاطر اتفاقاتی که افتاد قدرت رشد خودتون رو از دست دادید تیفانی
بخاطر چشم ابی شدنش و اینکه در سن کمی کشته شد و دیوید هم بخاطر خون اشام بودنش الان من میخوام سن
شما رو به حالت عادی برگردونم تا همه چیز به حالت عادیش برگرده.
سپس عصا رو چرخوندم و وردی رو زمزمه کردم که تیفانی و دیوید تغییر کردند...تیفانی یک دختر بیست ساله و
دیوید یک پسر بیست و یک ساله شد..هر دو تاشون با تعجب به هم نگاه می کردند و ناگهان هر سه به خنده
افتادیم..دیوید به من نگاهی کرد و گفت-ازت ممنونم....ملکه!
تیفانی جلو اومد..و تعظیمی کرد لبخندی زدم و گفتم امیدوارم که خوشخبت بشید.بعد از اونجا دور شدم حالا وقتش
بود که به زندگی خودم سر و سامونی بدم!
romangram.com | @romangram_com