#جادوی_چشم_آبی_پارت_187

میمیریم ها ها ها!
نتونستم بهش برسم و او دکمه رو فشار داد صدای مهیب انفجار اومد...باید دانی رو نجات می دادم.
طناب ها رو از دورش باز کردم و سعی کردم که بلندش کنم..ولی مگه زورم می رسید؟!
صدای انفجار بیشتر و بیشتر میشد و قلوه سنگ ها از سقف روی سرمون میریخت.
بازم متوصل به نیروهام شدم یه وردی رو زیر لب زمزمه کردم و دست دانی رو گرفتم،تصویر تپه ی نزدیک دشت
ساوان رو تصور کردم و چشم هامو بستم..چشم هامو که باز کردم روی تپه بودیم..به دانی نگاه کردم بیهوش بود
باید کاری میکردم که دوباره خوب بشه...هر چند نیروی خوش شفا بود ولی چون بیهوش بود کاری از پیش
2 2
نمیبرد...دستمو روی پیشونیش گذاشتم و وردی زمزمه کردم نوری از دستم خارج شد و جسم دانی رو در بر گرفت
اندکی بعد صورت دانی به حالت اولش برگشته بود.
لبخند خسته ای زدم و از توی ذهنم به ذهن مامان و بابا تصویر تپه رو فرستادم دیگه خودشون میدونستن که باید
اینجا بیان منم باید برگردم و کار نیمه تمومم رو کامل کنم..باید یه سری به سرزمین بالای ابر ها بزنم..
دانیکا،بزرگان سرزمین و چشم آبی ها و دیگر اسطوره های سرزمین گمشده با رضایت کامل و شادی به من نگاه می
کردند و بعد از سال های سال تونستند لبخندی از آرامش بزنند.
دانیکا شاد از اینکه بالاخره همه چیز درست شده من رو ملکه ی جیدید معرفی کرد و آنید بزرگ رضایت خودش رو
در ملکه شدن من اعلام کرد.
فقط یه چیز مونده بود..به سمت دروازه ی سرزمین بالای ابر ها رفتم..صدای دعوا میومد...حدس می زدم قراره
همچین اتفاقی بیوفته پس خودم رو برای رو به رو شدن باهاش آماده کرده بودم به اون سمت حرکت کردم...تیفانی
و دیود و نگهبانان رو میدیدم که در حال جر و بحث هستند.
وقتی منو دیدند ساکت شدند و نگهبان ارشد دروازه با عصبانیت به نزد من اومد و تعظیمی کرد سپس گفت-ای ملکه

romangram.com | @romangram_com