#ایسکا_پارت_221


من از این آدما نیستم! از همون اولم نبودم. باید برم! همیشه در گذرم، گذر از همین آدما. شاید رسالت من اینه که فقط کمک کنم. کمک کنم به کسایی که به کمک اختیاج دارن.

شاید عشق واقعی در سرنوشت من نوشته نشده باشه. شاید تنهایی بزرگترین همدم من باشه!

باید برم. همه چیه این دنیا مال آدماش، من فقط یه جای دنج و ساکت رو می‌خوام با یه بوم سفید و یه رنگ آبی.

دوست دارم یه آسمون صاف و اختصاصی داشته باشم!

آسمونی که تنها یه پرنده حق پرواز داشته باشه. پرنده‌ای که دل از تجملات بریده. پرنده‌ای که می‌خواد حس واقعی حیات رو لمس کنه.

هیچی از اون میهمانی اشرافی نفهمیدم. مهم نبود که امید با علی و محمد گرم گرفته. مهم نبود که پریناز و گیسو با هم آشنا شدن و میگن و می‌خندن، مهم نیست که همه با همن، مهم نیست که من تنهام و حتی مسیح هم دیگه طرفم نمیاد. هیچ‌کدوم از اینها مهم نیست!

مهم اینه که ما آدمای پولداری که اینجا جمع شدیم هرکدوم متعهدیم به کل ملتی که توی فقر و نداری دارن دست و پا می‌زنن!

اینجا سر رقـ*ـص شو راه میندازن و میلیون‌ها تومان خرج می‌کنن و اون آدم‌ها یه جهیزیه ساده نمی‌تونن تهیه کنن.

اینجا دلم گرفته!

من دارم چی‌کار می‌کنم؟ درسته این یه مأموریته اما مطمئنم که فقط دل‌گیرم از این همه تبعیض و تضاد؟! نه!

دلم گرفته.

آخ خدا! چرا همیشه باید تنها باشم؟!

سرمو گرفتم میون دستام و چشمام رو بستم. پولداری خوبه! یه آدم پولدار بهتر می‌تونه به هم نوع خودش کمک کنه تا یه آدم فقیر. پولداری خوبه! آدم باید از نعمت‌هایی که خدا در دنیا قرار داده کیف کنه!

چرا این‌قدر درگیرم خدا؟! چرا من همه‌چیز رو قاتی پاتی می‌کنم؟!

یه سوت بلند داره توی گوشام کشیده میشه. افکارم دیگه حد و مرزی برای خودشون قائل نیستن و در هم می‌آمیزن و منو می‌برن تو یه خلأ نا آروم! خلائی که....

اه! محکم روی صورتم دست کشیدم و سمت سرویس بهداشتی رفتم. چند مشت آب ریختم تو صورتم تا کمی از این سردرگمی نجات پیدا کنم. یه دیدار ساده این‌جوری منو بهم ریخت! فردا اگه مشکلات بزرگتری بیاد سراغم قطعاً روانی میشم.

***

توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم به‌سمت خرمشهر می‌رفتیم. امید در سکوت رانندگی می‌کرد و همه‌ی حواسش معطوف بود به جاده.

چه مهمونی‌ای بود دیشب! جشنی که تا عمر دارم جزء به جزء اتفاقاتش رو یادم نمیره. چند دقیقه بعد از شام گیسو گریون از طبقه‌ی بالا دوید پایین و از کشتی بیرون رفت.

بعد از چند ثانیه نزدیک سی-چهل‌تا پلیس ریختن داخل و افراد مورد نظرشونو دستگیر کردن. گرچه اون فردی که می‌خواستن بگیرنش اصلاً توی مهمونی نبود و از کل نقشه‌ی پلیس خبر داشت. اینکه محمد چقدر عصبی بود بماند. اینکه بعد از شکست مأموریت علی سر پریناز دادوبیداد کرد هم بماند! اصلاً قرار نبوده پریناز توی اون مهمونی باشه. وقتی می‌فهمه علی جونشو می‌خواد بذاره کف دستش و بیاد مأموریت، مخفیانه خودشو می‌رسونه خرمشهر و علی رو توی عمل انجام شده قرار میده. عشقش نسبت به شوهرش نظامیش برام قابل تقدیر بود، اینکه سعی می‌کرد پا به پا همراه مردش باشه!

romangram.com | @romangram_com