#ایسکا_پارت_220
دیگه گنجایش یه سؤال جواب دیگه رو نداشتم! با عصبانیت از جام برخاستم و با انزجار گفتم:
- به تو ربطی نداره!
و بدون اینکه بخوام منتظر جوابش باشم بهسرعت ازش دور شدم و از سالن بیرون رفتم. باد نسبتاً خنکی میوزید و باعث میشد که کمی از التهاب کلافه کنندهی درونم کنترل بشه.
آهنگ غمگینی که داشت پخش میشد میبردم توی فکر، فکری که متشکل از یه عالمه افکار درهم برهم و بیسر و ته بود.
«میخوای بری از پیشم دیگه عشق من
بیهمسفر میری سفر دلواپسم واسه تو
دلواپسم واسه تو عشق من برو تنها برو
اما بخند این لحظههای آخرو
تو رو خدا نذار یه امشبم با گریههای من تموم شه
قراره دیدنت از امشب آخه آرزوم شه
نذار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو
کی میاد جای تو
دقیقههای آخره میری واسه همیشه
منم همون که عشق تو تموم زندگیشه
همون که دلخوشی نداره بعد تو تموم میشه
کی مث تو میشه...
زنده یاد پاشایی»
آرامش کارون هم نمیتونست ذرهای از تلاطم درونم رو کاهش بده. با دیدن عکسالعمل امید نسبت به پریناز، هر چی قصر رؤیایی برای خودم ساخته بودم روی سرم خراب شد. تا وقتی که اوضاع این شکلیه نمیتونیم به هیچ تفاهمی برسیم. امید هم باید خودش قضیه رو برای خودش حل کنه. باید بفهمه میتونه تمام و کمال پریناز رو از سرش بندازه بیرون یا نه!
بعد از تموم شدن این جریان باید برم. باید برم به شهری که چند ماه توش زندگی کردم و با تنهایی خو گرفتم!
من از این آدما نیستم. من یه دیوونهی به تمام معنام! از همهی نعمتها و امکانات دست کشیدم و رفتم توی یه خونهی آجری و قدیمی، خونهای که مهر و محبت و انسانیت از آجر به آجرش میباره و من رو غرق در لـ*ـذت میکنه!
romangram.com | @romangram_com