#ایسکا_پارت_219


- با توام! چرا جواب نمیدی؟!

با بی‌حس‌ترین حالت ممکن نگاهش کردم و با لحنی سرد گفتم:

- چی بگم؟!

اخماش بیشتر تو هم رفت. معلوم بود از این تغییر ناگهانی من جا خورده؛ اما خب کیه که بخواد به روی خودش بیاره؟!

- ازت پرسیدم چرا...

حرفش رو قطع کردم و با لحن محکمی که جای هیچ حرفی نمی‌ذاشت گفتم:

- صد دفعه گفتم و این بار برای آخرین بار تکرار می‌کنم! من هر کاری دلم بخواد می‌کنم. هر جایی هم دلم بخواد میرم. با هرکیم دلم بخواد معاشرت می‌کنم. به هیچ احدی هم ربطی نداره. مفهومه؟!

فکش منقبض و رگ گردنش هم قلنبه شده بود؛ اما دیگه اهمیتی نداشت. می‌خواستم برم یه جا که فقط بخوابم! بخوابم و به هیچ‌کس و هیچ‌چیز فکر نکنم.

گیسو رو دیدم که با عجله داره میاد سمتم. قیافه‌ش هراسون بود. هنوز کاملاً نزدیک نشده بود که با نگرانی پرسید:

- چی شده نیاز جون؟! مسیح چی‌کارت کرد؟! من بالا بودم اومدم پایین از دیگران جریان رو شنیدم!

حوصله‌ی هیچ‌کس رو نداشتم؛ اما باید باهاشون سر و کله می‌زدم. با بی‌حوصلگی بدون توجه به قیافه‌ی برزخی امید که ندیده می‌دونستم چه شکلیه گفتم:

- قضیه‌ی خاصی نبود. خودم جوری باهاش برخورد کردم که حساب کار اومد دستش.

دستمو گرفت میون دستای کشیده و نرمش و با محبت گفت:

- عزیزم اگه راحت نیستی به یزدان بگم از اینجا بریم؟ تو رو خدا تعارف نکن!

سعی کردم لبخند بزنم. گیسو دختر با فرهنگی بود. دوست نداشتم با بی‌حوصلگیم برنجونمش.

- نه عزیزم اینجا راحتم. تو هم بهتره بری پیش شوهرت. داره نگاهمون می‌کنه.

با این حرفم انتظار داشتم که نیشش باز بشه؛ اما به جاش آه پر حسرتی کشید و لبخند تلخی روی لباش نقش بست.

- اگه مشکلی داشتی بهم بگو. فعلاً.

با لبخند سرمو تکون دادم و به رفتنش نگریستم. خرامان‌خرمان رفت سمت محمد که یه گوشه ایستاده بود و اخماش فجیع تو هم رفته بود. بخدا که امید و محمد و علی حقشون بود که کتک بخورن! خسته نشدن از بس قیافه گرفتن و رو مخ همه رژه رفتن؟!

- جریان مسیح چیه؟

romangram.com | @romangram_com