#ایسکا_پارت_218


نفهمیدم چی شد! فقط صدای چک آبداری که به گوشش نواختم اون‌قدر بلند بود که نگاها رو بهمون خیره کرد. از جام بلند شدم. کل وجودم می‌لرزید و دندونام به هم می‌خورد! شرایط بدی داشتم و دیگه نمی‌تونستم مثل همیشه خوددار باشم! اون از امید اینم از حرفای آب نکشیده‌ی این مردک چلغوز!

صدامو انداختم پس کله مو فریاد زدم:

- اینو زدم تا یادت باشه حق نداری به من هر پرت‌وپلایی که از اون دهنت واموندت میاد بیرون و بگی. اینو زدم تا به یادت بیارم من هنوز همون نیاز مشکاتم! همون که خیلی کارا ازش بر میاد!

جای انگشتام روی صورتش قرمز شده بود. اما نگاهش! نگاهش نه تنها خشمگین نبود بلکه انگار از این کار من لـ*ـذت هم بـرده بود. اونم با یه نیشخند از جاش برخاست و با چشمایی که پر بود از حرارت تنها نگاهم می‌کرد و دست آخرم رو به جمعیت که با چشمای از حدقه دراومده خیره شده بودن به ما، با خنده گفت:

- چتونه چرا این‌جوری نگاه می‌کنید؟! این نیاز خانوم ما کمی که نه خیلی سرکش و مغروره! برای همین طول می‌کشه تا بتونم دلش رو به دست بیارم! لطفاً از خودتون پذیرایی کنید و خوش بگذرونید.

و بعدش روشو کرد سمتم که با تعجب به این همه خونسردی زل زده بودم. یه تای ابروش رو بالا داد و کمی به سمت صورتم خم شد.

- عجیبه که نمی‌دونی این پس زدنا بیشتر مصممم می‌کنه! تا الان که همه‌چیز شوخی بود؛ اما از این جا به بعد نه تنها عقب نمی‌کشم بلکه...

صدای امید از پشت‌سرم باعث شد که نفسمو با حرص فوت کنم بیرون و خودخوری بیشتری بکنم.

- تو چرا مدام دور و بر خانوم من می‌پلکی؟! نکنه باید حرفامو عملی کنم که دقیقاً متوجه بشی کی هستم و خطوط قرمزم چقدر برام مهمه؟!

مسیح صاف سرجاش ایستاد و با یه نیشخند نگاهش کرد. این همه اعتماد به نفس توی این مردک، مثال زدنی بود!

- شما وکیل مدافع ایشون هستید جناب رضایی؟

صدای امید نزدیک‌تر شد. دقیقاً پشت‌سرم! محکم و جدی، مثل همیشه اما مثل همیشه دل منو نلرزوند.

- خیر. از اون بالاترم! به نفعته که هر چه زودتر بری رد کارت و این‌قدر فضولی نکنی!

با این حرف مسیح نیشخندش عمیق‌تر شد و با یه نگاه معنی دار و کوتاه به من، عقب‌گرد کرد و یه جای دیگه رفت.

امید اومد کنارم، جای قبلی مسیح نشست و با اخم گفت:

- تو چرا بی‌مقدمه اومدی داخل؟! مگه بهت نگفتم که حق نداری از پیشم تکون بخوری؟!

حتی حال نداشتم که جوابش رو بدم. خسته بودم، خیلی!

می‌دونستم که صحنه‌ی کشیده خوردن مسیح رو ندیده. چون با توجه به شناختی که ازش داشتم قطعاً کله‌ی مسیح رو می‌کند. آهی کشیدم و تو دلم به خودم گفتم:

- شایدم دیده! تو از کجا می‌دونی؟

شاید دیده اما نخواسته زودتر از مصاحبت با پرینازش دست بکشه!

romangram.com | @romangram_com