#ایسکا_پارت_222
در بهت فقط نظارهگر صحنههایی بودم که از روشون میشد یه فیلم اکشن و پلیسی ساخت.
تنها برگشتیم ویلا و محمد باهامون نیومد. گیسو رو هم کلاً ندیدیم! معلوم نبود کجاست و چه اتفاقی براش افتاده که یهو گریه کرد و رفت.
هیچیو نمیدونم! اما الان کنار امیدم. امیدی که قول داده منو ببره کنار کارون تا طلوع خورشید رو ببینم.
وقتی رسیدیم ویلا هر کی سمت اتاق خودش رفت. وان حموم رو پر از آب داغ کردم و داخلش رفتم. اونقدر اونجا موندم و فکر کردم به قضایای پیش اومده که وقتی به ساعت نگاه کردم، دیدم سه ساعته که اونجام!
وقتی امید به در اتاقم تقه زد و گفت که حاضر شم. بیحرف یه دست مانتو شلوار ساده پوشیدم و رفتم بیرون. توی پذیرایی روی مبلا نشسته و منتظر بود. با دیدن من از جاش برخاست و تو حیاط رفت. منم دنبالش رفتم.
پاشو گذاشت روی ترمز و بهم اشاره کرد که از ماشین پیاده شم. شدم.
هوا هنوز تاریک بود و هیچکس تو خیابونا نبود. حتی یه ماشینم رد نمیشد! برعکس تهران که روز و شبش معلوم نیست و همهش شلوغه، خرمشهر از آرامش و سکون پره.
لبخندی اومد روی لبام و نفس عمیقی کشیدم. خدا رو شکر، گرد و خاک رفته و آسمون حسابی صاف و شفاف بود. رفتم روبهروی رود و از نردهها خم شدم بهسمت رود؛ اما امید از پلههایی که کنار نردهها قرار داشت پایین رفت. منم رفتم. نزدیک هفت هشت تا پلهی کم ارتفاع بود که میرفت پایین و آدم دیگه فقط رودخونه و آسمون رو میدید. فقط...
روی یکی از پلهها نشستم. امیدم با فاصلهی کمی نشست کنارم.
اگه ساکن این شهر بودم، هر روز برای دیدن این صحنهی زیبا میومدم اینجا مینشستم و توی فکر میرفتم. جای بکر و فوق العادهایه!
رودخونهی پر آب و آروم، آسمون صاف و هوای نسبتاً خنک، سکون و سکوت فضا، دلی که پره از غم و مردی که کنارته و تو عاشقانه جونت رو به پاش میریزی. همه و همه حالی رو بهم داد که توصیفش توی کلمات نمیگنجه. یه حال خوب؛ ولی در عین حال غریب!
پاهامو تو بغلم جمع کردم و چونهام رو گذاشتم روی زانوهام. خورشید کمکم داشت طلوع میکرد و به جرئت میگم که زیباترین منظرهی جهان پیش روم داشت جون میگرفت و من هر لحظه بیش از بیش به وجد میومدم.
غرق بودم توی اون احوال، از همهچیز بیخبر حتی مرد کنار دستم! همهی تمرکزم به اون همه زیبایی بیهمتا بود. نمیخواستم حتی ثانیهای رو از دست بدم. نمیدونم چقدر گذشت؛ اما نصف خورشید از زیر کارون دراومده بود و هی داشت میومد بالا.
صدای غمگین و در عین حال پر آرامش ویولن، سکوت فضا رو شکافت و اشک رو به چشمام نشوند!
امید بود که داشت با پنجههای طلاییش غوغا میکرد و من بودم که داشتم ذره ذره آب میشدم. آخ خدا! این مرد چهجوری ساز میزنه؟! فقط تکنیک نیست! همهی وجودش آرشه رو روی سیمها میکشه و این عشقه که تراوش میکنه از این ساز!
آهنگ پرسوزی بود و امید پرسوزتر نواختش. خورشید کامل دراومده بود و اون مینواخت. مینواخت و شلاق عشق محکمتر به جون و روحم نواخته میشد.
بعد از گذر لحظههای بینظیر و بیهمتایی که با ساز امید و طلوع کارون تجربه کردم. هنوز هم اشک کی ریختم و ساکت بودم. امید هم نشسته و خیره بود به رود. متفکر و عمیق!
بالاخره خودش سکوت رو شکست و با صدای گرفتهای گفت:
romangram.com | @romangram_com