#ایسکا_پارت_215
دستشو از روی چونهم پس زدم و با اخم گفتم:
- هیچ بایدی برای من وجود نداره! همیشه مستقل بودم و خواهم بود. هیچ مردی نمیتونه منو وادار به انجام کاری کنه. امیدوارم همیشه اینو به یاد داشته باشی.
و در و باز کردم و اومدم برم بیرون که بازوم توی دستش اسیر شد. برم گردوند سمت خودش و با خونسردی گفت:
- زیاد اهل کلکل نیستم؛ اما میتونم بهت قول بدم که در عمل و واقعیت، رنگ حقیقت کلامم رو کاملاً ببینی! برای همین الان اصراری ندارم که چیزیو ثابت کنم. زمان بهترین ثابت کنندهست!
و بعد از این حرف دستمو انداخت دور بازوش و با هم سمت راه پله رفتیم. منم چیزی نگفتم. میدونستم که درست میگه. من فقط لج میکردم و کلاً چرت و پرت تحویلش میدادم! همیشه توی دلم اعتراف میکنم که در مقابل امید ذرهای توان و اراده ندارم!
دنبالهی بلند لباسم روی زمین کشیده میشد و باعث می شد که کندتر حرکت کنم. امیدم بدون هیچ اعتراضی بهآرومی همراه من قدم بر میداشت و کمکم میکردم که راحتتر راه برم. خدایی تکیهگاه عالی و محکمی بود.
با هم پایین رفتیم. حسابی شلوغ شده و مثل مهمونی قبلی همه شیک و پیک بودن. اونقدر جمعیت اونجا زیاد بود که اصلا نتونستم محمد و گیسو رو پیدا کنم.
از فضای سرپوشیده بیرون اومدیم و توی فضای آزاد رفتیم. خیلی قشنگتر از داخل بود. رودخونهی آروم و آسمون پر ستاره بههمراه کمی از گرد و خاک و باد ملایمی که میوزید.
کشتی توی قسمتی بود که هیچکس نمیتونست ما رو ببینه و کلاً جای خلوت و نسبتاً پرتی رو برای برگزاری مهمونی انتخاب کرده بودن. اینجوری هم خیلی خوب بود؛ چون دیگه لزومی نداشت که بخوام روسری بپوشم.
همونجور که نگاهش به رودخونه بود گفتم:
- اینجا خیلی باصفاست؛ اما حیف همین گرد و خاک همه چیو خراب میکنه.
نفسشو بیرون داد و در تأیید حرف من گفت:
- آره. تازه امشب هوا خیلی صاف و خوبه! بعضی شبا از شدت خاک، هواش قرمز میشه.
- تو تا حالا اومده بودی اینجا؟
- آره. یه بار برای کنسرت اومدیم. نزدیک پنج-شیش سال پیش بود. الان نسبت به چند سال گذشته خیلی بهش رسیدن؛ اما بازم هنوز اثرات جنگ کامل از بین نرفته. از وقتی که منطقه آزاد امور اینجا رو گرفته دستش کمکم داره چهرهی خراب شهرو درست میکنه.
با ناراحتی آهی کشیدم و گفتم:
- بهخدا خیلی حیفه! همینجوری این همه زیبایی اینجا هست! اگه بهش برسن ببین چی میشه!
- مشکل اصلی مردم فعلاً ظاهر شهر نیست. مسئلهی آلودگی هوا خیلی بحرانیه! ماشاءالله هیچکسم عین خیالش نیست.
دلم گرفت. مردم این شهر خیلی سختی کشیده بودن. خیلی برای ایران ارزش داشتن. اگه پایداری مردم این شهر نبود. بیخیال! این حرفا زیاد گفته شده اما کو گوش شنوا؟! حرفای تکراری فقط داغ دل آدمای مسئول رو تازه میکنه و حوصلهی آدمایی که براشون اهمیتی نداره، سر میره!
نیمنگاهی بهم انداخت که با قیافهی خیلی پکری توی فکر بودم و هی آه میکشیدم. لبخندی روی لبش نقش بست و گفت:
romangram.com | @romangram_com