#ایسکا_پارت_214
نفسمو بیرون فوت کردم و سمت آینه رفتم. میدونستم که از سر حرفش کوتاه نمیاد! برای همین بحث کردن و کش دادن ماجرا رو بیفایده میدونستم. مانتو و شال سفیدرنگم رو درآوردم و توی کمد گذاشتم. بیتوجه به امید که هنوز هم چشماش بهم بود و حـرارت نگاهش داشت کل بدنم رو ذوب میکرد، به صورت خودم توی آینه خیره شدم و آرایشم و چک کردم. همهچیز خوب بود.
برگشتم سمتش و با اخم گفتم:
- بریم.
اومدم سمت در؛ اما هنوز تکیه داده بود و حرکتی نمیکرد. در فاصلهی کمی ازش ایستادم و سرمو بالا بردم. زل زدم به چشماش و گفتم:
- به چی اینجوری خیره شدی؟! برو اونور میخوام برم پایین.
نگاهش چرخشوار توی صورتم به حرکت دراومد و گفت:
- عوض شدی!
با این حرفش داغ دلم تازه و حالت چشمام وحشیتر و لحنم هم تهاجمیتر شد.
- بله. کاملاً از شدت ذوقزدگی و اشتیاقتون زمانی که از آرایشگاه خارج شدم، مشخص بود!
رنگ نگاهش نرم شد. ملایمتی رو دیدم که توی این چند وقته خیلی وقت بود که جای خودشو بهعصبانیت و خشم داده. این مرد به وقتش میتونست خیلی ملایم و دلپذیر باشه؛ اما نمیدونم چرا این حالت رو از هردومون دریغ میکرد و باعث میشد که هی بهم بپریم و دادوبیداد راه بندازیم!
- خوشم نمیاد جلوی مردای دیگه از زیباییت تعریف کنم!
خودخواه مغرور! دقیقاً با شنیدن حرفش تنها همین دو صفت توی ذهنم اومد.
- بههرحال، هر چی بوده گذشته! بهتره بریم پایین.
بازم تکونی نخورد.
- دوست ندارم بهخاطر تعریف من توجه مردای دیگه به ظرافتت جلب بشه!
خوشم نمیومد مردی مثل امید اینقدر سنتی تز بده. غیرت خوبه؛ اما بهاندازه. با جدیت گفتم:
- ببین آقای رضایی، خودت همجنسات رو بهتر از من میشناسی. اگه ذاتشون خراب باشه همهجوره به هر زنی توجه میکنن! اگرم نه که هر زنی با هر حیلهای بیاد سمتشون، نقشهش شکست میخوره و میره پیکارش! پس بهتره که این عقاید بیمنطقتو بندازی دور.
تکیهشو از در برداشت و سمت صورتم خم شد. چونهم رو گرفت توی دستش و با لحن آرومی گفت:
- ببین خانم مشکات، بهتره بدونی که من یه مرد بیمنطقم، یه مرد بیمنطق ایرانی. چه تو خوشت بیاد چه نیاد باید منو تحمل کنی. با همهی این عقایدی که هیچ بویی از روشن فکری نبردن و نخواهند برد.
تحمل که نه، از خدام بود. این مرد بهقول خودش بیمنطق، فراتر از هر آرزو و رؤیایی واسهم بود؛ اما طبع سرکش منم میگفت که یه چیز دیگهای رو بهش نشون بدم.
romangram.com | @romangram_com