#ایسکا_پارت_213
- نذار این مهمونیو رو سر خودت و همه خراب کنم!
اخمامو تو هم جمع کردم و توپیدم بهش:
- شما خیلی بیجا میکنی. چیکارهای؟!
سرشو برگردوند سمتم و همچین بهم نگاه کرد که توی اون لحظه بهسختی آب دهنمو قورت دادم
- بهبه ببین کی اومده! بانوی سرکش و مغرور مجلس!
با شنیدن صدای نچسب مسیح کثـ*ـافت، برای چند ثانیه با حرص چشمامو بستم و لپامو از داخل جویدم. دستم توسط امید داشت خاکشیر میشد! دلم میخواست سرش داد بزنم بگم «د اگه خیلی داری حرص میخوری و عصبی هستی سر اون مرتیکه خالی کن بیشعور! چیکار به دست من خاک بر سر داری؟!»
اما زبون به کام گرفتم و سعی کردم که آرامشمو به دست بیارم. به مسیح که اومده بود و مقابلمون ایستاده نگاه کردم و خیلی بیتفاوت و جدی گفتم:
- کجا باید برم لباسامو عوض کنم؟
اما اون با همون لبخند احمقانهش دستشو آورد جلو و گفت:
- اول سلام، دوم کلام! احوالات نیاز بانو؟
دست راستم توسط امید هنوز اسیر بود و نمیتونستم تکونش بدم. امید که تا اونموقع سکوت اختیار کرده بود، به جای من دستشو آورد بالا و دست مسیح رو توی دستش گرفت.
- نشنیدی چی گفت؟ کجا باید بریم؟
آخی! عزیزم آخه تو چقدر ابهت داری؟ مسیح درمقابل تو عین یه سوسکه بیریخت و کوچولوئه. ای الهی نیاز فدای این همه جذبه بشه!
مسیح بهزور دستشو از دست امید که داشت میچلوندش بیرون کشید و گفت:
- میتونید برید طبقهی بالا.
امید بدون هیچ حرف دیگهای منو دنبال خودش کشید و از راه پله بالا رفت. یه راهروی طویل و عریضی بود که شاید بیست سیتا اتاق داشت. در یکیشون رو باز کرد و داخل رفتیم. اتاق کوچیکی بود؛ اما همهچیز داشت. تخت خواب، میز توالت، آینه قدی و کمد لباس.
منتظر بودم که بیرون بره؛ اما در و بست و دستبهسـینه بهش تکیه داد. نگاهش بهم زوم شده بود. هنوز ازش حرصی بودم؛ برای همین با لحن نسبتاً تندی گفتم:
- چیه؟ چرا اینجا وایسادی؟ برو بیرون!
نیشخندی زد و با لحنی که که برعکس نیشخندش، جدیجدی بود گفت:
- مثل اینکه لازمه دوباره تکرار کنم حرفمو! تو حتی برای یه ثانیه هم از من دور نمیشی! پس حالا هم زودتر مانتوت رو دربیار که بریم پایین.
romangram.com | @romangram_com