#ایسکا_پارت_212
با حرف من نیشش شل شد و با اشتیاق گفت:
- الان با این حرفت حاضرم چند ساعت دیگه بشینم زیر دست آرایشگر تا یزدانم همین چیزا رو بهم بگه!
چشمکی زدم و گفتم:
- شک نکن که میگه. اگه هم جلوی ما نگه توی خلوتتون صددرصد اعتراف میکنه به این همه جذابیت!
- تو هم خیلی جیـ*ـگر شدی. امید ببینتت دیگه نمیذاره پاتو بذاری توی مهمونی تا اون مسیح هیـ*ـز دخـتربـاز هی آنالیزت کنه!
وای این دختر چقدر بامزه بود. انگار همه از این مسیح بیشـرف بدشون میومد! خندیدم و سرمو تکون دادم. گوشیش زنگ خورد.
- بلند شو. یزدان تک زد. بیرون منتظرن!
مانتوهامون رو پوشیدیم و از آرایشگاه زدیم بیرون. هر دو توی ماشین نشسته بودن و نامردا حتی یکیشون با هیجان نپرید بیرون بگه وای چقدر جیـ*ـگر شدی عشقم! به خدا که این دوتا نره خر لیاقت ما دوتا رو عمراً ندارن.
علاوهبر من معلوم بود گیسو هم حسابی از رفتارشون حرصش گرفته؛ چون که وقتی بعد از من سوار شد درو محکم کوبید و سلام نکرد! منم هیچی بهشون نگفتم. البته خودشونم اصلاً به روشون نیاوردن و بدون اینکه نگاهمون کنن، تا سوار شدیم محمد پاشو گذاشت روی پدال گاز و حرکت کرد. توی شب آبادان خیلی قشنگتره! پالایشگاه عظیمی که وسط شهره، ابهت خاصی داره و پاساژا و از همه مهمتر پسر و دخترایی که طبق آخرین مد روز تیپ میزنن و خلاصه خیابونا حسابی شلوغ و پرهیاهوئه!
یه ربع بعد دقیقاً رسیدیم خرمشهر. لب کارون کشتی تجاری تفریحی و لوکسی که برای مهمونی ما اجاره شده بود حسابی به وجدم آورد. با شوق نگاهی به کارونی که همیشه و همه جا تعریفش رو از دیگران شنیده بودم انداختم. این رود توی شب بینظیره! یقیناً که پر آبترین و زیباترین رود ایران همین کارون پر ابهت و پر خاطرهست!
وقتی از ماشین پیاده شدیم امید و محمد بیحرف اومدن سمتون و دستمون رو گرفتن. با دلخوری به چهرهی بیتفاوت امید نگاه کردم و گفتم:
- سلام علیکم! حال شما خوبه؟!
همونجور که نگاهش به جلو بود گفت:
- خوبم.
دهنمو کج کردم و رومو یه طرف دیگه کردم. قراره حتماً باز نکبت بازی دربیاره. نکبت!
با هم رفتیم بالای کشتی و داخل محوطهی بزرگ و پر زرق و برقش شدیم. اومدم دستمو از دستش بکشم بیرون که محکمتر گرفتمو کنار گوشم گفت:
- امشب همهجا و همهوقت پیش منی نیاز! این اخطارمو جدی بگیر.
مطابق معمول که طاقت شنیدن امر و نهی کردنش رو نداشتم، رگ لجبازیم گل کرد و با حرص جواب دادم:
- من اومدم مهمونی خوش بگذرونم! نه اینکه اوامر سرکارو اطاعت کنم! حال هم دستمو ول کن میخوام برم مانتو روسریمو در بیارم.
دستمو محکم فشرد و همونجور که با چشماش اطراف رو میکاوید، از زیر دندوناش غرید:
romangram.com | @romangram_com