#ایسکا_پارت_211
- نهخیرم! این همه سکوت و سرما با ذاتم سازگار نیست!
یه تای ابروش رو داد بالا و گفت:
- آها. یعنی ذات تو خیلی پرحرارت و گرمه؟!
با ناز رومو برگردوندم و موهامو زدم پشت گوشم.
- بله. کلاً از اینجور محیطای ساکت و آروم خوشم نمیاد!
سرمو سمت خودش برگردوند و با لبخند نگاهم کرد. توی چشمام خیره شده بود.
- یادته اوایل بهت میگفتم همه این یخ بازیا، توخالی و الکیه؟!
با یادآوری زمان گذشته لبام به لبخند باز شد و توی فکر رفتم. راست میگفت! بهتدریج اخلاقم از اینرو به اونرو شد!
- نیاز...
هوشیار نگاهش کردم و منتظر بودم که ادامهی حرفش رو بزنه. توی چشماش یه چیزی بود که.... نمی دونم! سرگردونی، کلافگی، عشق! شاید هم مجموعهای از این حالات!
غرق شدم توی اون دریای سیاه و خروشان. منتظر بودم. منتظر یه دوست دارم ساده، منتظر یه ابراز علاقه، منتظر یه تقاضای ابدی. اما...
سکوت بود و سکوت! نمی دونم چرا؛ اما هرچی که بود حسابی منو عذاب میداد.
***
موهای پیچیده شده تو هم، خط چشم کوتاه و کلفت، لبهای صورتی و پیراهن مجلسی گلبهیرنگ و به جنس حریر نرم. جوری که وقتی راه میرفتم مثل یه پرنسس روی بدنم میلغزید و به نرمی اینور اونور میشد.
کلاً یه جورایی قیافم با شبای قبل فرق کرده بود. یه مدل پرنسسی و فانتزی! جوونتر از سنم نشون میدادم و برای تنوع خیلی هم عالی بود!
اما گیسو برعکس من شده بود یه ملکهی تمام عیار! پیرهن بلند مشکیرنگ و آرایش غلیظ ولی حرفهای قشنگش، بدجوری بهش میومد و میدونستم اگه محمد بهش حسی داشته باشه، با دیدن قیافهی جدیدش بیشتر روانیش میشه!
کنارم روی صندلی نشست و کش و قوسی به بدنش داد.
- وای چقدر خسته شدم! پدرم دراومد. بیشتر از همه میکاپ صورتم وقت گرفت.
نگاهی به قیافهی خستهش انداختم و با خنده گفتم:
- اما شدی عین ماه! گیسو تحویلشون دادیم حوری تحویل گرفتیم.
romangram.com | @romangram_com