#ایسکا_پارت_216
- حالا نمیخواد اینقدر خودتو اذیت کنی! بگو ببینم دوست داری برای طلوع آفتاب بیایم خرمشهر و روی پل بایستیم و ازش عکس بگیریم؟
با شنیدن پیشنهادش ذوق زده شدم و نیشم باز شد.
- وای امید عالیه! میگن طلوع آفتاب اینجا خیلی خوشگله!
نگاهش مثل قدیما شده بود! همون موقعها که خیلی مهربون و آقا بود.
- این طلوع به قول تو خوشگل رو ثبت میکنیم و با هر بار دیدنش یاد این روزای سخت و در عین حال لـذت بخش میفتیم. نه؟
لـذت بخش؟! دلم براش ضعف رفت؛ اما خودمو به نفهمی زدم و پرسیدم:
- چه چیز این روزا واسهت لـذت بخشه؟!
با همون لبخند جذاب، نگاهشو ازم گرفت و به رودخونه دوخت.
- تو فکر همه چیزش!
منم کم نیاوردم و برای اینکه اذیتش کنم زود گفتم:
- حتی مسیح و هیـ*ـز بازیاش؟!
یهو گردنش رو چرخوند و چپچپ نگاهم کرد. ذوق زده شدم و نیشم شلتر شد.
- چرا الان باید اون مردک توی فکر تو باشه؟
حساسیتش خیلی شیرین و دوست داشتنی بود، خیلی! ابروهامو انداختم بالا و مثل خودش جواب دادم:
- تو فکر کن همینجوری!
باز لبخند نشست روی لبش و خیره نگاهم کرد. شیطنتهای من واسهش دلنشین بود. میفهمیدم!
- علی! اونجا رو ببین. استاد امیده! خودشه، نه؟
با شنیدن صدای ظریف پریناز پرنیان، لبخند امید به یکباره محو و آتیش چشماش خاموش شد! آخ خدا اینو دیگه کجای دلم بذارم آخه؟! پریناز توی مهمونی بزرگترین قاچاقچی خاورمیانه چیکار میکنه؟! کل جهان مگه نمیدونن علی رئوف پلیسه؟ در عین اینکه من و امید داشتیم یه جورایی با پلیس همکاری میکردیم هیچی از نقشههاشون نمیدونستیم.
با حرص نفسمو بیرون دادم و دستمو از دور بازوش باز کردم. اعتراضی نکرد. شاید انتظار داشتم که نذاره و بازم بگه که امشب همهش باید کنارش باشم.
- امید! وای خدا! خودتی؟ آخه تو اینجا چیکار میکنی پسر؟
romangram.com | @romangram_com